سيد حسن مير جهانى طباطبائى
471
جنة العاصمة ( فارسي )
بىاذن ؟ گفت : آرى به خدا سوگند و فاطمه خمارى نداشت ، به صداى بلند گفت : اى بابا ! اى رسول خدا ! چه بد كسانى پس از تو باقى ماندند : ابو بكر و عمر ، و حال آنكه چشمهاى تو هنوز در قبرت باز و شكافته نشده ، به بلندترين صداى خود اين جمله را مىگفت . من ديدم ابو بكر و كسانى كه در اطراف او هستند گريه مىكنند به غير از عمر و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه ، و عمر مىگفت : ما از زنها نيستيم و همرأى هم با آنها نيستيم در چيزى . چون على عليه السّلام را نزد ابى بكر بردند مىفرمود : آگاه باشيد بذات خدا سوگند اگر شمشيرم در دستم بود مىدانستيد كه به اين خلافت نخواهيد رسيد هرگز ، آگاه باشيد بذات خدا سوگند خودم را ملامت نمىكنم در جهاد كردن با شما ، اگر چهل نفر با من همراه بودند جمعيّت شما را متفرّق مىكردم ، لكن خدا لعنت كند گروههائى را كه با من بيعت كردند و مرا يارى نكردند . چون چشم ابو بكر به آن حضرت افتاد فرياد زد كه : او را رها كنيد . پس على عليه السّلام فرمود : اى ابو بكر ! چقدر تعجيل كرديد بر مخالفت با رسول خدا ، به چه حقّى و به چه مقامى مردمان را به بيعت كردن با خودت دعوت كردى ؟ آيا ديروز نبود كه به امر خدا و امر رسول خدا با من بيعت كردى ؟ و قنفذ - لعنت خدا بر او باد - فاطمه عليها السّلام را با تازيانه زد هنگامى كه ميان او و شوهرش حائل شد ، و عمر بسوى او فرستاد كه اگر فاطمه حائل شد ميان تو و او بزن فاطمه را ، پس قنفذ او را ميان عضادهء در خانهاش گير انداخت ، و استخوان دندهء او را شكست از طرف پهلوى او ، پس آن جنينى را كه در شكم داشت انداخت ، و هميشه در بستر افتاده بود تا وقتى كه مرد از آن صدمه و شهيده شد ، صلوات خدا بر او باد .