سيد حسن مير جهانى طباطبائى

469

جنة العاصمة ( فارسي )

از اذن دادن ابا كرد ، ياران قنفذ برگشتند و به ابى بكر و عمر خبر دادند و آن هر دو در مسجد بودند و مردمان در اطرافشان جمع بودند ، ابو بكر گفت : چرا براى ما اذن نداد ؟ عمر گفت : برويد اگر اذن نداد بىاذن داخل خانه شويد . آنها برگشتند و اذن خواستند ، فاطمه عليها السّلام فرمود : آيا حرجى بر شما هست كه بىاذن داخل خانهء من شويد ، پس آنها برگشتند ، و قنفذ در خانه ثابت ماند ، پس به ابو بكر و عمر گفتند كه فاطمه چنين و چنان گفت ، پس حرجى براى ما بود كه بىاذن داخل خانهء او شويم . عمر غضبناك شد و گفت : ما را با زن‌ها چكار است ! ! پس به جماعتى كه اطراف او بود گفت : هيزم بياوريد ، هيزم آوردند ، و عمر با ايشان هيزم حمل كرد ، آوردند دور منزل ، على و فاطمه و پسرانشان در خانه بودند ، عمر به صداى بلند ندا كرد به نحوى كه على و فاطمه مىشنيدند و گفت : بذات خدا سوگند بايد بيرون بيايى البته البته‌اى على ، و بايد بيعت كنى البته البته با خليفهء رسول خدا ، و اگرنه آتش بر تو مىزنم . پس فاطمه از جا برخاست و گفت : اى عمر ! ما را با تو چكار است ؟ گفت : در را باز كن و الّا خانهء شما را مىسوزانم . فاطمه گفت : اى عمر ! آيا از خدا نمىترسى داخل خانهء من مىشوى ؟ پس عمر ابا كرد از اينكه منصرف شود ، گفت آتش آوردند و در خانه را آتش زد ، و در را از جا برداشت و داخل خانه شد ، فاطمه جلو آمد و صيحه زد و گفت : يا رسول اللّه ! اى پدر ! عمر شمشير خود را كه در غلاف بود ، بلند كرد و به پهلوى فاطمه كوبيد ، فاطمه فرياد زد و گفت : اى بابا ! پس تازيانهء خود را بلند كرد و بر ذراع فاطمه زد ، باز فاطمه گفت : اى رسول خدا ! بعد از تو ابو بكر و عمر بد كردند . آنگاه على عليه السّلام از جاى جست و گريبان عمر را گرفت و بر زمينش زد و بينى و