سيد حسن مير جهانى طباطبائى
466
جنة العاصمة ( فارسي )
گفت : من بودم و ابوذر و مقداد و زبير بن العوّام . باز چون شب شد على عليه السّلام بنزدشان آمد و آنها را سوگند داد ، گفتند : صبح خواهيم آمد ، چون صبح شد احدى نيامد غير از ما ، باز على شب سوم را بنزد آنها رفت غير از ما كسى نيامد . چون على عذر آوردن و بىوفائى آنها را ديد ملازم خانهء خود شد ، و به جمع كردن قرآن پرداخت ، و از خانه بيرون نيامد تا قرآن را جمعآورى كرد كه آن متفرّق بود روى چوبها و كتفها و پارهها ، پس همهء آنها را جمع كرد و بدست خود نوشت تنزيل و تأويل آن را ، و ناسخ و منسوخ از آن را . ابو بكر بطلب آن حضرت فرستاد كه بيرون بيا و بيعت كن ، آن حضرت براى او پيغام داد كه من به جمع كردن قرآن مشغولم و سوگند ياد كردهام بر خود كه تا قرآن را جمع نكنم رداء به دوش نگيرم مگر براى نماز . چند روزى را سكوت كردند ، تا آن حضرت همهء قرآن را جمع كرد در يك جامهاى و آن را مهر زد ، و بيرون آمد بسوى مردمان كه همهء آنها با ابو بكر جمع بودند در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، پس على بصداى بلند صدا زد و فرمود : اى گروه مردمان ! من از زمانى كه پيغمبر از دنيا رفته به غسل دادن او مشغول بودم ، و پس از آن به جمع كردن قرآن پرداختم ، تا اينكه همهء آن را جمع كردم و در اين جامه جاى دادم ، فرونفرستاده است خدا بر رسول خود آيهاى از آن را مگر آنكه آن را جمع كردهام ، و نيست آيهاى از آن مگر اينكه رسول خدا براى من خواند و تأويل آن را به من تعليم داد . پس على عليه السّلام فرمود : تا اينكه فردا نگوئيد ما از اين غافل بوديم . بعد از آن فرمود به ايشان كه : نگوئيد روز قيامت كه من شما را به يارى خود دعوت نكردم و حق خود را به ياد شما نياوردم ، و شما را به كتاب خدا از فاتحه تا خاتمه