سيد حسن مير جهانى طباطبائى
401
جنة العاصمة ( فارسي )
و ابن عمّي و زوج ابنتي فكّاك رقاب رجال أمّتي من النار « 1 » . يعنى : روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر ما وارد شد در حالتى كه تبسّمكننده و خندان بود ، و روى او شادان مانند ماه بود ، پس عبد الرحمان بن عوف برخواست بسوى او و گفت : اى رسول خدا ! اين نور چيست ؟ فرمود : بشارتى به من رسيده از جانب پروردگار من در حق برادرم و پسر عمّم به اينكه خدا على را با فاطمه تزويج كرده ، و به رضوان خازن بهشت امر فرموده كه درخت طوبى را بجنباند ، پس درخت ، رقعهها - يعنى چكهائى - را برداشت بشمارهء دوستان اهل بيت ، و در زير آن درخت فرشتگانى را ايجاد كرد از نور ، و به هر فرشتهاى فرمان داد كه هر يك از ايشان چكى را بردارند ، تا چون روز قيامت شود و صفوف اهل آن راست شود فرشتگان در ميان خلايق ندا كنند ، پس باقى نمىماند احدى از دوستان اهل بيت من مگر اينكه فرشتگان چكى به او مىدهند كه در آن است آزادى او از آتش ، پس برادرم و پسر عمّم و شوهر دخترم آزادكنندهء گردنهاى ايشان است از آتش . اين حديث را نيز جمعى از علماء عامّه در كتب خود روايت كردهاند كه از جملهء ايشان است علّامه شيخ عبيد اللّه حنفى الأمرتسرى در كتاب ارجح المطالب ، و او از طريق خوارزمى از بلال بن حمامه روايت كرده « 2 » . و علّامه باكثير حضرمى در كتاب وسيلة المآل « 3 » . و حافظ احمد بن حجر عسقلانى در كتاب لسان الميزان « 4 » .
--> ( 1 ) ابو بكر علوى حضرمى شافعى ، رشفة الصادى ص 43 . ( 2 ) شيخ عبيد اللّه حنفى الأمرتسرى ، ارجح المطالب ص 254 . ( 3 ) حضرمى ، وسيلة المآل ص 85 . ( 4 ) ابن حجر عسقلانى ، لسان الميزان ج 6 ص 125 .