العلامة المجلسي
53
جلاء العيون ( فارسي )
امروز هنگام سرور و شادى تو است كه عزّت و سعادت ابدى تو را ميسّر گرديده است ، گفت : اى پدر مىخواهى مرا به شخصى تزويج نمائى كه رغبت به زنان ندارد و طلاق بسيار مىگويد و ترسان است در جنگها ؟ پدر چون اين سخن بشنيد خنديد و گفت : و اللّه اى سلمى اين مرد بر هيچ يك از اين صفات كه ذكر كردى موصوف نيست ، به جود و كرم او مثل مىزنند از بسيارى طعام كه به مردم خورانيده ، و از بسيارى گوشت و استخوان كه براى ايشان شكسته او را هاشم ناميدهاند ، و هرگز زنى را طلاق نگفته ، و در شجاعت و بسالت مشهور آفاق است ، و در خوشخوئى و خوشزبانى نظير ندارد ، البتّه آنكه اين سخنان را به تو گفته است شيطان است . چون روز ديگر سلمى هاشم را ديد از محبّت آن نور كه در جبين او بود بىتاب گرديد ، و رسولى به نزد او فرستاد كه فردا مرا خواستگارى كن و هر مهر كه از تو بطلبند مضايقه مكن كه تو را مساعده مىنمايم از مال خود ، پس روز ديگر هاشم با اصحاب كبار خود به خيمهء پدر سلمى آمدند ، هاشم و مطلّب و پسران عم ايشان در صدر خيمه نشستند و جميع اهل مجلس از حيرت جمال هاشم نظر از وى بر نمىداشتند . مطلّب به سخن در آمد و گفت : اى اهل شرف و كرامت ! مائيم اهل بيت اللّه الحرام و صاحبان مشاعر عظام ، به سوى ما مىشتابند طوايف انام ، خود مىدانيد شرف و بزرگوارى ما را و بر شما ظاهر است نور باهر محمّدى كه حق تعالى آن را مخصوص ما گردانيده است ، و مائيم فرزندان لوي بن غالب ، و آن نور از آدم فرود آمده است تا آنكه به پدر ما عبد مناف رسيده است و از او به برادرم هاشم انتقال يافت ، حق تعالى آن نعمت را به سوى شما فرستاده است ، آمدهايم براى او فرزند گرامى شما را خواستگارى نمائيم . عمرو و پدر سلمى جواب گفتند كه : از براى شماست تحيّت و اكرام و اجابت و اعظام ، ما قبول كرديم خطبهء شما را و اجابت نموديم دعوت شما را ، و ليكن ناچار است از عمل كردن به عادت قديم ما كه مهرى گران براى اين امر ذى شأن مقدّم داريد ، اگر اين عادت قديم در ميان ما نبود من اظهار اين نمىكرديم ، مطلّب گفت : ما صد ناقهء سياه چشم سرخ مو براى شما مىفرستيم .