العلامة المجلسي

50

جلاء العيون ( فارسي )

باز نور حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در جبين او بود ، از اين بسيار متألّم بود ، پس شبى بر دور خانهء كعبه طواف مىكرد ، به تضرّع و ابتهال از جناب ايزدى سؤال نمود كه او را فرزندى روزى كند كه نور محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در او بوده باشد ، پس در اين حال او را خواب ربود صداى هاتفى را شنيد كه ندا كرد : بر تو باد به سلمى دختر عمرو كه او طاهره و مطهّره و پاكدامن است از گناهان ، پس مهر گران بده او را خواستگارى كن كه مانند او را از زنان نخواهى يافت ، از او فرزندى تو را روزى خواهد شد كه سيّد پيغمبران از او به هم رسد ؛ هاشم ترسان از خواب بيدار شد ، فرزندان عم و برادر خود مطلّب را جمع كرد ، خواب را به ايشان نقل كرد ، پس برادرش مطلّب گفت : اى برادر ! اين زن كه نام بردى از قبيلهء بنى نجّار است ، در ميان قوم خود مشهور و معروف به نجابت و عفّت و كمال و حسن و طراوت و جمال ، و قبيلهء او اهل كرم و ضيافت و عفّت‌اند ، و ليكن در شرافت و نسب ، تو از ايشان افضلى ، جميع پادشاهان آرزوى مواصلت تو دارند و اگر البتّه در اين امر عازمى رخصت فرما تا برويم از براى تو خطبه كنيم ، هاشم گفت : حاجت برآورده نمىشود مگر به سعى صاحبش ، من خود مىخواهم به تجارت شام روم آن كريمه را در عرض راه خواستگارى نمايم . پس تهيّهء سفر خود را راست كرده با برادر خود مطلّب و پسران عم خود متوجّه مدينهء طيّبه شدند كه قبيلهء بنى نجّار در آنجا مىبودند ، چون داخل مدينه شدند نور محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه از جبين هاشم ساطع بود تمام مدينه را روشن گردانيد ، در جميع خانه‌هاى ايشان پرتو انداخت ، پس اهل مدينه همگى به سوى ايشان مبادرت نمودند پرسيدند كه : شما كيستيد كه ما هرگز از شما نيكوتر نديده بوديم در حسن و جمال خصوصا صاحب اين نور لامع كه شعاع خورشيد جمال او جهان را روشن گردانيده است ؟ مطلّب گفت : مائيم اهل خانهء خدا و ساكنان حرم حق تعالى ، مائيم فرزندان لوى بن غالب ، اين برادر من است هاشم بن عبد مناف ، از براى خواستگارى به سوى شما آمده‌ايم ، دانيد كه اين برادر ما را جميع پادشاهان اطراف استدعاى مواصلت نمودند ابا كرد ، خود رغبت نمود كه سلمى را از شما طلب نمايد .