العلامة المجلسي
44
جلاء العيون ( فارسي )
آنكه فرمان او نبرم ، پس قبضهاى از بالا و پائين و تمام روى زمين از سفيد و سياه و سرخ و نرم و درشت زمين برگرفت ، به اين سبب اخلاق و رنگهاى فرزندان آدم مختلف شد ، حق تعالى وحى نمود كه : چرا تو آن را رحم نكردى چنانچه آنها رحم كردند ؟ گفت : فرمانبردارى تو بهتر بود از رحم كردن بر آن ، پس وحى نمود كه : مىخواهم از اين خاك خلقى بيافرينم كه پيغمبران و شايستگان و اشقيا و بدكاران در ميان ايشان باشند ، و تو را قبض كنندهء جميع ارواح گردانيدم . امر كرد خدا جبرئيل را كه بياورد آن قبضهء نورانى سفيد را كه طينت مقدّس پيغمبر آخر الزّمان و اصل همهء مخلوقات است ، پس جبرئيل با ملائكهء كروبيان و صافان و مسبّحان بيامدند به نزد موضع شريف ضريح مقدّس حضرت و آن قبضه را گرفتند و به آب تسنيم و به آب تعظيم و آب تكريم و آب تكوين و آب رحمت و آب خشنودى و آب عفو خمير كردند ، پس سر آن حضرت را از هدايت ، و سينهاش را از شفقت ، و دستهايش را از سخاوت ، و دلش را از صبر و يقين ، و پاهاى او را از شرف ، و نفسهايش را از بوى خوش آفريد ، پس مخلوط گردانيد آن طينت را با طينت آدم عليه السّلام . چون طينت آدم تمام شد به ملائكه وحى نمود كه : بشرى مىآفرينم از گل ، چون او را درست كنم و روح در آن بدمم همه به سجده درآئيد نزد او ، پس ملائكه جسد آدم را برداشتند و در بهشت گذاشتند و منتظر فرمان حق بودند كه هر وقت مأمور به سجود شوند به سجده درآيند ، حق تعالى امر نمود روح آدم را كه داخل بدن او شو ، روح مكانى تنگ ديد از داخل شدن استعفا نمود ، حق تعالى فرمود : به كراهت داخل شو و به كراهت بيرون بيا ، پس چون روح به ديدهها رسيد ، آدم جسد خود را مىديد و صداى تسبيح ملائكه را مىشنيد ، پس چون به دماغش رسيد عطسه كرد ، خدا او را به سخن در آورد و گفت « الحمد للّه » ، اين اوّل كلمهاى بود كه آدم به آن تكلّم نمود ، حق تعالى به او وحى نمود كه : رحمك اللّه ، اى آدم براى رحمت تو را خلق كردم و رحمت خود را براى تو و فرزندان تو مقرّر كردهام هرگاه بگويند مثل آنچه تو گفتى ؛ به اين سبب دعا كردن براى عطسه كنندگان سنّت شد ، و هيچ چيز بر شيطان گرانتر نيست از دعا كردن براى عطسهكننده . پس آدم نظر كرد به سوى بالا ديد كه بر عرش نوشته است : « لا إله الّا اللّه محمّد رسول