جليل عرفان منش

135

جغرافياى تاريخى هجرت امام رضا ( ع ) از مدينه تا مرو ( فارسي )

و مدتى در دست ايشان باقى بود . او را به انواع صدمات ( شكنجه‌ها ) عذاب كردند تا بلكه خود را از ايشان به مال بخرد . او را در ميان برف واداشتند ، دهان او را پر از برف كردند و ( دست و پاى او را ) بستند . ( در ميان كاروان ) زنى از زنان ايشان بر او رحم كرد و او را از بند رها ساخت . او فرار كرد ، ليكن دهان و زبان او فاسد شد ، به طورى كه قدرت تكلّم نداشت ، ( هنگامى كه ) به خراسان رفت شنيد حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام در نيشابور است و در خواب ديد كه گويا كسى به او مىگويد ، پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در خراسان وارد شده است و از او دربارهء ناخوشى خود سؤال كن تا اين كه تو را به دوايى تعليم دهد كه به تو منفعت بخشد و از اين ناخوشى شفا يا بى . آن مرد گفت من در خواب ديدم كه قصد آن بزرگوار را دارم و به او از آنچه بر من آمده شكايت بردم و او را از ناخوشى خود آگاه ساختم ، فرمود : زيره و سعتر ( كه به فارسى « آويشن » گويند ) و نيز نمك را گرفته و مىكوبى و دو يا سه مرتبه بر دهان خود مىريزى ، عافيت مىيابى ، پس آن مرد از خواب بيدار شد و به آنچه در خواب ديده بود فكر نكرد ( عمل نكرد ) و به خلق اظهار نداشت تا اين كه به دروازهء نيشابور وارد شد . به او گفتند كه حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام از نيشابور كوچ كرده و در « رباط سعد » است . پس در خيال آن مرد گذشت كه قصد آن بزرگوار كند و امر خود را عرضه دارد ، تا اين كه به او دارويى دهد كه به مرضش نفعى بخشد . با اين قصد به رباط سعد رفت و بر آن بزرگوار وارد شد و به گونه‌اى اظهار كرد يا بن رسول اللّه امر چنين و چنان است و دهان و زبان من فاسد شده و بر سخن گفتن قادر نيستم ، مگر به زحمت به من دارويى تعليم فرما كه نفعى بخشد . آن بزرگوار فرمود : آيا من در خواب تو را تعليم ندادم ؟ برو و آن دارويى را كه به تو تعليم دادم استعمال كن . آن مرد اظهار داشت ، يا بن رسول اللّه چگونه است تا اگر آن را اعاده فرمايى ؟ آن جناب فرمود : زيره و سعتر ( آويشن ) و نمك بگير و بكوب و دو يا سه بار بر دهان خود بريز كه به زودى عافيت يا بى . آن مرد گويد آن دوايى را كه آن بزرگوار فرمود استعمال كردم و عافيت يافتم . ابو حامد احمد بن على بن حسين ثعالبى گويد من از ابو احمد عبد اللّه بن عبد الرّحمن معروف به صفوان شنيدم كه مىگفت : من آن مرد را ديدم و اين حكايت را از او شنيدم . « 42 »

--> ( 42 ) - شيخ صدوق ، عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، 2 / 9 - 458 ؛ شيخ عباس قمى ، منتهى الآمال ، ص 303 ؛ مجلسى ، بحار الانوار ، 12 / 12 - 111 ؛ طبرسى ، اعلام الورى ، ص 118 .