سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
487
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
هر چه را كه توانستى ميان شنها پنهان مىكنى و اندكى در دنيا مىمانى تا فرمان خدا ( مرگ تو ) برسد ، اين را گفت ، از نظر من غايب شد . ( 1 ) حكايت ديگر سال ششصد و چهار بر عبد اللّه بن احمد مقدسى خواندم و او گفت : در كتاب « الملتقط » خواندهام و اين كتاب از جدّم ابو الفرج است ، مىگويد : مردى از علويان در بلخ بود و در آنجا اقامت داشت و همسر و دخترانى داشت ، آن مرد علوى از دنيا رفت ، همسرش مىگويد : دختران را از ترس شماتت دشمنان برداشتم و به سمرقند بردم از قضا ورود من با سرماى شديد همزمان بود ، بناچار دختران را به مسجد بردم و رفتم شايد راهى براى تهيهء غذا پيدا كنم ، ديدم مردم گرد پير مردى را گرفتهاند ، پرسيدم : او كيست ؟ گفتند : او بزرگ اين شهر است نزد او رفتم و شرح حال خود را به او گفتم ، گفت : بايد شاهد و دليلى بياورى كه تو علويّه هستى ! و اعتنايى به من نكرد ، ( 2 ) از او نااميد شدم و به مسجد برگشتم و در بين راه ديدم پيرمردى در مغازهاى نشسته و گروهى در اطراف او هستند ، پرسيدم : اين مرد كيست ؟ گفتند : شهردار اين شهر و مجوسى است با خود گفتم ، شايد نزد وى گشايشى باشد ! از اين رو جلو رفتم و شرح حالم را به او گفتم و همچنين ماجراى خودم را با آن بزرگ شهر و اين كه دخترانم داخل مسجدند و چيزى ندارند تا بخورند ! همه را بازگفتم وى پس از شنيدن سخنان من خدمتگزارش را صدا زد ، خدمتگزار آمد ، به وى گفت : به بانويت بگو : لباسهايش را بپوشد ، خدمتگزار وارد خانه شد ( 3 ) و همسر آن مرد بيرون آمد و همراهش كنيزانى بودند ، گفت : با اين زن به فلان مسجد برو و دختران او را بردار و به منزل بياور ! آن زن با من آمد و دختران را برديم و در سراى خود خانهاى را به ما اختصاص داد ، همين كه نصف شب شد ، آن بزرگ شهر كه مسلمان بود ، در خواب ديد كه گويا قيامت به پا شده است و پرچمهايى روى سر محمد ( ص ) در اهتزاز است و ناگهان كاخى از زمرد سبز را ديد ، پرسيد اين كاخ از كيست ؟ گفتند : از آن مرد مسلمان موحّدى است ! به خدمت رسول خدا ( ص ) رسيد و به آن حضرت سلام داد ، حضرت صورتش را برگرداند ، عرض كرد : يا رسول اللّه شما صورتتان را از من برمىگردانيد در صورتى كه من فردى مسلمانم ؟ فرمود : تو شاهد و برهانى براى من