سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
453
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
است كه در گمنامى باشد و اگر ممكن نبود پس در خلوتگزينى و در خاموشى ميسّر است ، و خوشبخت كسى است كه خود را در خلوت با خود بيابد و بدان سرگرم گردد » . ( 1 ) راويانى از عبد الوهاب بن مبارك به نقل از ابو الحسين بن عبد الجبّار و او از على بن عمر قزوينى ، از احمد بن ابراهيم بن ماذان ، از قاسم بن داوود كاتب به نقل از أبو بكر قرشى از عيسى بن ابى حرب و از مغيرة بن محمّد ، نقل كردهاند و اينان از عبد الأعلى بن حماد بن حسين بن فضل بن ربيع و او از عبد اللّه بن فضل بن ربيع به نقل از پدرش روايت كرده ، مىگويد : در سال صد و چهل و چهار ابو جعفر ( منصور ) به حج رفت و از آنجا به مدينه وارد شد و به من گفت : كسى را دنبال جعفر بن محمد بفرست تا او را گرفته نزد من بياورد ، خدا مرا بكشد اگر او را نكشم ! مىگويد : ربيع خود را به فراموشى زد تا اين كه ابو جعفر فراموش كند ! ولى فاصلهاى نشد كه دوباره گفتهاش را تكرار كرد باز ربيع خود را به فراموشى زد ولى براى مرتبهء سوم تكرار كرد و با ربيع به درشتى سخن گفت ، ( 2 ) ربيع ناگزير كسى را به دنبال جعفر بن محمد ( ع ) فرستاد و او آمد ، ربيع مىگويد : عرض كردم : اى ابو عبد اللّه ، خدا را ياد كن كه وى براى كار مهمى به دنبال تو فرستاده است ! و من تصور نمىكنم كه از دست او خلاص شوى ! جعفر ( ع ) فرمود : « لا حول و لا قوة الا باللّه العلىّ العظيم » و آنگاه بر ابو جعفر وارد شد و سلام داد ولى او جواب سلام را نداد و گفت : اى دشمن خدا ! مردم عراق تو را پيشواى خود قرار دادهاند و زكات اموالشان را نزد تو مىآورند و از سلطنت من سرتافتهاى و دنبال آشوب هستى ، خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم ! ( 3 ) جعفر ( ع ) پس از شنيدن اين سخنان فرمود : « يا امير المؤمنين ! خداوند به سليمان ملك و مقام مرحمت كرد او شكرگزارى كرد و ايّوب را گرفتار ساخت ، او صبر كرد و يوسف مورد ستم قرار گرفت ، او بخشيد و شما از اين قبيل هستيد » ابو جعفر با شنيدن سخنان جعفر بن محمد ( ع ) سر به زير انداخت و ساكت ماند سپس سرش را بلند كرد و گفت : جلو بيا ! جلو بيا ! كه در نظر من ساحت شما مبرّا و از جهت شما مشكلى نيست ، و اگر مسألهاى هم بوده ، ناچيز بود خداوند به شما به عنوان يك خويشاوند جزاى خير و يا بالاترين پاداش را بدهد كه به خويشاوندان از طرف خويشان مرحمت مىكند ! سپس دست او را گرفت و او را با خود روى مسندش نشاند و به قدرى با مواد خوشبو سر و صورت او را معطّر كرد كه از محاسنش مىچكيد سپس او را