سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
374
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
چگونه مىشود كه خطيب در تاريخ خود آن را نقل مىكند و نمىگويد مجعول است ؟ و علت اين امر وجود محمد بن شدّاد در سندى است كه ابن خطيب نقل كرده است ، وى اين حديث را از ابن نباح از محمد بن ابراهيم از ابن شدّاد يعنى مسمعى ، از قول ابو نعيم و او از عبد اللّه بن حبيب به نقل از پدرش و او از سعيد بن جبير از ابن عبّاس نقل كرده است ، در حالى كه به اتّفاق همه محمد بن شدّاد ضعيف است وانگهى اين جمله را حسين ( ع ) نگفته است . ( 1 ) واقدى از ابن رماح نقل كرده ، مىگويد : در كوفه پير مرد نابينايى بود كه شاهد قتل حسين ( ع ) بوده است ، روزى من از او علت نابيناييش را پرسيدم ، گفت : من در ميان گروهى ده نفره بودم كه من نه شمشيرى زدم و نه نيزهاى و نه تيراندازى كردم ولى چون حسين ( ع ) را كشتند و سرش را بردند ، تندرست به منزلم برگشتم در حالى كه چشمانم مثل دو ستاره مىدرخشيد ، آن شب را خوابيدم ، كسى در خوابم آمد و گفت : رسول خدا ( ص ) را درياب ! گفتم : مرا چه كار با رسول خدا ( ص ) ، او دست مرا گرفت و كشيد و به گريبانم چسبيد و مرا جايى برد كه جمعى بودند و رسول خدا ( ص ) غمگين نشسته بود . حيرت زده و دستها را بالا زده و شمشير به دست و در مقابلش سفرهء چرمى ناگاه چشمم به آن ده نفر همراهانم افتاد كه همه سر بريده مقابلش افتادهاند دادم ، فرمود : « سلام خدا بر تو مباد ! خدا نگهدارت نباشد ! اى دشمن ملعون خدا آيا از من شرم نكردى ، هتك حرمت مرا كردى و عترت مرا كشتى و حق مرا رعايت نكردى ؟ ! » . عرض كردم : يا رسول اللّه من كسى را نكشتم ، فرمود : « آرى ولى تو سياهى لشكر بودى ! » و ناگهان طشتى در سمت راست آن حضرت ديدم كه خون حسين ( ع ) داخل آن بود ، فرمود : « بنشين » مقابل دو زانو نشستم پس ميلى را گرفت و سرخ كرد و سپس به چشمانم كشيد ، همان طورى كه مىبينيد ، كور شدم . ( 2 ) هشام بن محمد از قاسم بن اصبغ مجاشعى نقل كرده ، مىگويد : وقتى كه سرها را به كوفه آوردند ناگاه سوارى كه ، خوشسيماترين مردم بود رسيد سر نوجوانى را به گردن اسبش آويخته بود گويى ماه شب چهارده است ، سر اسب به طرف هوا بود يك مرتبه سرش را پايين آورد و آن سر به زمين افتاد ، پرسيدم اين سر كيست ؟ گفت : اين سر عبّاس بن على است ! گفتم : تو كيستى ؟ گفت : حرملة بن كاهل اسدى ، راوى مىگويد : چند روزى در كوفه ماندم ، ديدم صورت حرمله سياهتر از قير شده ، گفتم : روزى كه آن سر را حمل مىكردى ترا