سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

351

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

( 1 ) هشام بن محمد از پدرش به نقل از عبيد بن عمير نقل كرده مىگويد : سفير قيصر ( پادشاه روم ) در آن مجلس حاضر بود ، از يزيد پرسيد : اين سر كيست ؟ گفت : سر حسين ، پرسيد : حسين كيست ؟ گفت : پسر فاطمه ، پرسيد : فاطمه چه كسى است ؟ گفت : دختر محمّد ، گفت : محمّد پيامبرتان ؟ گفت : آرى ، گفت : پدر حسين كه بود ؟ گفت : على بن ابى طالب ، پرسيد : على بن ابى طالب كه بود ؟ يزيد گفت : پسرعموى پيامبرمان ، گفت : اف بر شما و دين شما ، حرمت دين شما هيچ طرف مقايسه با دين مسيح نيست ، گفت : در سرزمين ما در يكى از جزاير ديرى وجود دارد كه در آن رد پاى الاغى است كه عيساى مسيح بر او سوار بوده است و ما همه‌ساله از اطراف جهان آهنگ آنجا را مىكنيم و نذرهايى براى آن داريم و آنجا را گرامى مىداريم همچون گراميداشت شما از كعبه‌تان و اكنون من گواهى مىدهم كه شما بر باطليد اين گفت و از جا برخاست و دوباره برنگشت ! ( 2 ) محمد بن سعد در « طبقات » از محمد بن عبد الرحمن نقل كرده ، مىگويد : رأس الجالوت مرا ديد و گفت : بين من و حضرت داوود هفتاد پيامبر فاصله است ، يهوديها مرا تعظيم و احترام مىكنند در حالى كه شما پسر دختر پيامبرتان را كشته‌ايد ! ( 3 ) عبد الملك بن هاشم در كتاب « السّيرة » به نقل از قاضى اسعد ابو البركات عبد القوى بن ابى المعالى بن حبار سعدى نقل كرده است كه در جمادى الاولى سال ششصد و نه در ديار مصر بر او قراءت مىكرد و ما مىشنيديم از قول ابو محمد عبد اللّه بن رفاعة بن غدير سعدى در جمادى الأولى سال پانصد و پنجاه و پنج و او از ابو الحسن على بن حسن خلعى ، از قول ابو محمد عبد الرحمن بن عمر بن سعيد نحاسى نحيى به نقل از ابو محمد عبد اللّه بن جعفر بن محمد رنجويه بغدادى از ابو سعيد عبد الرحيم بن عبد اللّه برقى ، از ابو محمد عبد الملك بن هشام نحوى بصرى ، مىگويد : چون ابن زياد سر حسين را با اسيرانى نزد يزيد بن معاويه فرستاد كه به ريسمان بسته بودند ، از جمله زنان و كودكان پسر و دختر و از آن جمله دختران رسول خدا بودند كه روى شتران بسته بودند و سر و صورتشان باز بود ، به هر جا منزل مىكردند ، آن سر را از صندوق بيرون مىكردند و بر سر نى مىزدند و تمام شب را تا وقت حركت پاسدارى مىنمودند سپس دوباره داخل صندوق مىگذاشتند و حركت مىكردند ، در يكى از منازل كه فرود آمدند و در آنجا دير راهبى بود طبق معمول سر را در آوردند و بر سر