سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
349
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
قد قتلنا القرن من ساداتهم * و عدلنا قتل بدر فاعتدل « 1 » قاضى أبو يعلى از احمد بن حنبل در كتاب « الوجهين و الرّوايتين » نقل كرده است كه وى گفت : اگر اينها از يزيد راست باشد ، البته فاسق است « 2 » . شعبى گويد : يزيد بر اشعار بالا اضافه كرد و گفت : لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء و لا وحى نزل لست من خندف إن لم انتقم * من بنى احمد ما كان فعل « 3 » ( 1 ) مجاهد ، نافق و زهرى گفتهاند : وقتى كه سرها را آوردند ، يزيد بر روى كاخ جيرون نشسته بود با خود اين اشعار را زمزمه كرد : لما بدت تلك الحمول و اشرقت * تلك الشّموس على ربى جيرون نعب الغراب فقلت صح او لا تصح « 4 » * فلقد قضيت من الغريم ديونى « 5 » ( 2 ) و ابن ابى الدّنيا نقل كرده است وقتى كه يزيد با چوب به دندانهاى حسين ( ع ) مىزد اشعار حصين بن حمام مرى را خواند : صبرنا و كان الصّبر منّا سجية * بأسيافنا تفرين هاما و معصما نفلق هاما من رءوس احبّة * الينا و هم كانوا اعق و اظلما « 6 »
--> ( 1 ) كاش بزرگان من كه در جنگ بدر به دست مسلمانان كشته شدند ، حاضر بودند جزع و بىتابى خزرجيان را مىديدند . بزرگى از بزرگان ايشان را كشتيم و به اين ترتيب با جنگ بدر سر به سر شديم و اعتدال برقرار شد ! ( 2 ) چه عجب كه اين قاضى پس از آن همه فجايع يزيد كه زمان معاويه فسق او علنى بود حال او را فاسق خوانده است ! - م . ( 3 ) هاشم ( نياى اعلاى پيامبر ، و در اينجا منظور خود پيامبر است ) با ملك و حكومت بازى كرد زيرا نه خبرى رسيده و نه وحيى نازل شده است . من از دودمان خندف نباشم كه اگر از آنچه فرزندان احمد كردهاند ، انتقام نگيرم ! ( 4 - 5 ) در بعضى نسخهها آمده است : « فقلت نح او لا تنح » : وقتى كه آن كجاوهها از دور پيدا شدند و آن سرهاى چون خورشيد بر بام كاخ جيرون تابيدند ، كلاغ آواز برآورد ، من گفتم : آواز برآرى يا نه ( نوحهسرايى كنى يا نكنى ) من از بدهكارم طلبهايم را گرفتم ! ( 6 ) بردبارى كرديم و بردبارى يكى از خصلتهاى پسنديدهء ماست وسيلهء شمشيرهايمان سر و دست افراد بزرگ از تن جدا گرديد ! ما سران مردان بزرگى از دوستانمان را فرو مىافكنيم در حالى كه آنها نسبت به ما بىرحمتر و بيدادگرتر بودند .