سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

325

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

به خدا سوگند پرده‌اى را كه خدا مستور داشته است من پرده‌درى نخواهم كرد . ( 1 ) پس آن مرد ، سخن نعمان بن بشير را براى يزيد نوشت و يزيد كه بيش از همهء مردم كنيهء عبيد اللّه بن زياد را در دل داشت ولى خود را به او نيازمند مىديد ، نامه‌اى به وى نوشت كه من تو را به فرماندارى كوفه و بصره گماردم و همانا حسين راهى كوفه شده است از او بر حذر باش و مسلم بن عقيل در كوفه است او را بكش ! پس ابن زياد با بزرگان بصره حركت كرد تا وارد كوفه شد در حالى كه سر و صورت خود را پوشانده بود و بر هيچ انجمنى از انجمنهاى مردم كوفه گذر نكرد مگر به آنها سلام داد و آنها گفتند : سلام بر تو اى پسر دختر رسول خدا ( ص ) به گمان آنها كه وى حسين ( ع ) است پيوسته چنان بود تا اين كه وارد كاخ فرماندارى شد ، خدمتگزار آنجا را طلبيد و به او سه هزار درهم داد و گفت : برو از آن مردى كه اهل كوفه با او بيعت مىكنند بپرس و نزد او برو و طورى وانمود كن كه تو از پيروان او هستى و اين درهمها را به او بده تا دلگرم شود ، ( 2 ) پس آن مرد همواره شيرين‌زبانى مىكرد تا بر مسلم بن عقيل وارد شد در حالى كه هانى بن عروه نيز نزد او بود ، با وى بيعت كرد و آن درهمها را به وى داد و مسلم بن عقيل از آنجا به خانهء هانى بن عروه مرادى منتقل شد ، ابن زياد از مردم كوفه پرسيد : چه شده است كه هانى بن عروه نزد ما نمىآيد ؟ محمد بن اشعث گفت : من مىروم و او را نزد تو مىآورم ، محمد رفت و وارد خانه هانى شد و به وى گفت : امير به ياد تو بود و به قدرى سخن گفت تا او را فريفت و به نزد ابن زياد آورد در حالى كه شريح قاضى نيز نزد وى بود ، ( 3 ) همين كه چشم ابن زياد به محمد بن اشعث افتاد ، گفت : آن خائن ( هانى ) با دو پاى خودش نزد ما آمد چون به او سلام داد ! ابن زياد گفت : اى هانى ! مسلم كجاست ؟ هانى گفت : نمىدانم ، ابن زياد به خدمتگزارش كه درهمها را داده بود فرمان داد از مخفيگاه درآمد ، وقتى كه هانى او را ديد ، درمانده شد و گفت : به خدا سوگند كه من مسلم را دعوت نكرده بودم او خودش به منزل من پناهنده شد ، ابن زياد گفت : او را نزد من بياور ، هانى گفت : به خدا سوگند اگر زير پاهايم باشد پاهايم را از روى او بر نمىدارم ، ابن زياد با چوب‌دستيش او را زد سرش را زخمى كرد ، هانى به طرف شمشير نگهبانى خم شد تا شمشير او را بگيرد و از خودش دفاع كند ، ابن زياد گفت : خداوند خون تو را حلال كرد ! افراد قبيله مذحج در قصر جمع شدند و فرياد مىزدند ، ابن زياد به شريح قاضى گفت : بيرون