سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
306
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
شد پنج روز كمتر از سه ماه بود . ( 1 ) چون سر ابراهيم را نزد ابو جعفر آوردند او گريه كرد به طورى كه اشكهايش روى صورت ابراهيم چكيد سپس گفت : من نمىخواستم اين گونه بشود سر را در كوفه بر روى نيزه كردند و بعد به ربيع گفت : آن را به زندان نزد پدرش عبد اللّه ببر ، ربيع آن را برد موقعى رسيد كه او نماز مىخواند گفت : زودتر و او زود نماز را تمام كرد و سلام داد نگاهى به سر كرد آن را گرفت و در دامنش گذاشت سپس گفت : خدا بيامرزد تو را اى ابو القاسم ، خوش آمدى براستى كه به عهد و پيمان الهى وفا كردى . ( 2 ) ربيع پرسيد : ابو القاسم در نزد شما چگونه بود ؟ جواب داد : چنان كه گفتهاند : فتى كان يحميه من الذلّ سيفه * و يكفيه سوآت الذّنوب اجتنابها « 1 » آنگاه رو به سمت ربيع كرد و گفت : به مولايت بگو : از گرفتارى ما روزهايى گذشت و از ناز و نعمت تو هم ، روزها گذشت و ديدار ما به قيامت و خدا حاكم بين ما خواهد بود ! ( 3 ) ربيع مىگويد : وقتى كه اين خبر را به او رساندم چنان شكستگى در او ديدم كه هيچگاه او را چنان نديده بودم . ( 4 ) اصمعى مىگويد : باخمرى قسمتى از سرزمين طفّ است كه دعبل آن را در قصيدهء تائيّهء خود كه جمعى از اهل بيت ( ع ) را مرثيه گفته ، ياد كرده است و آن قصيده چنين است : مدارس آيات خلت من تلاوة * و منزل وحى موحش العرصات لآل رسول اللّه بالخيف من منى * و بالبيت و التّعريف و الجمرات ديار على و الحسين و جعفر * و حمزة و السّجاد ذو الثّفنات أ لم تر انّى مذ ثلاثين حجّة * اروح و اغدو دائم الحسرات أرى فيئهم فى غيرهم يتقسّم * و ايديهم من فيئهم صفرات و آل رسول اللّه نحف جسومهم * و آل زياد غلظة القصرات بنات زياد فى القصور مصونة * و بنت رسول اللّه فى الفلوات
--> ( 1 ) جوانمردى كه شمشيرش او را از ذلّت و خوارى بازمىداشت و زشتيهاى گناهان كافى بود تا از آنها اجتناب كند .