سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
246
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
خردلى نيكى كند پاداش آن را مىبيند » . ( 1 ) واقدى از زهرى نقل كرده مىگويد : على ( ع ) به پسرانش فرمود : پسران من اگر من از دنيا رفتم ، ابن ملجم را به من ملحق كنيد تا من در پيشگاه پروردگار عالميان از او شكايت كنم ، از اين رو چون جنازهء او را دفن كردند ، حسن ( ع ) ابن ملجم را احضار كرد تا بكشد ، ابن ملجم گفت : آيا به من رخصتى مىدهى ؟ به خدا سوگند كه من در پيشگاه خدا به كسى قول ندادهام مگر اين كه عمل كردهام ! من روز حكميّت با خدا عهد كردم كه على و معاويه را بكشم و يا در اين راه كشته شوم ، اكنون اگر مىخواهى مرا امان ده تا بروم معاويه را هم بكشم و با خدا عهد مىكنم كه دوباره نزد تو برگردم و دستم را ميان دست تو بگذارم ! حضرت مجتبى فرمود : نه به خدا قسم رها نكنم تا به جهنم و اصل شوى و آنگاه دستها و پاهاى او را بريد و چشمهايش را دو ميخ فرو برد و زبانش را بريد و آن را ميان نيها انداختند و آتش زدند « 1 » . مداينى مىگويد : على ( ع ) دستور داد ؛ مبادا ابن ملجم را مثله كنيد . ( 2 ) ابن سعد نقل كرده است : عبد اللّه بن جعفر به چشم ابن ملجم ميخ فرو برد و او بىتابى نكرد و گفت : چشم پسر عمت را با ميلهء داغ سرمه مىكشى ! ( 3 ) وقتى كه خواستند زبانش را ببرند ، بىتابى كرد ، گفتند : دستها و پاهايت را بريديم بىتابى نكردى ، چرا وقت بريدن زبانت بىتابى مىكنى ؟ گفت : دوست ندارم كه لحظهاى بر من بگذرد كه در آن لحظه ذكر خدا را نگويم ! ( 4 ) ابن سعد مىگويد : عبّاس بن على آن روز صغير بود ، نگذاشتند كه او را ببيند ، ابن سعد مىگويد : بعضى گفتهاند كه امير المؤمنين ( ع ) فرموده بود ابن ملجم را طورى بكشند كه او را كشته است ، پاسخ اين قول آن است كه مداينى در تاريخ خود نقل كرده كه امير المؤمنين ( ع ) دستور داده بود كه او را مثله كنند و دستور وى بايد اجرا مىشد ! « 2 » ( 5 ) اما قول سعد كه عبّاس آن روز ، صغير بوده است و او را اجازه ندادند كه ابن ملجم را
--> ( 1 ) در منابع شيعه چنين مطالبى نقل نشده ، علاوه بر اين كه چنين نسبتى به خاندان عترت نارواست - م . ( 2 ) اين نسبت به امير المؤمنين كذب محض و افتراست ، زيرا در وصيت خود از قول پيامبر استشهاد كرده مىگويد : « ايّاكم بالمثلة و لو بالكلب العقور » اگر چه سگ هار باشد مثله نكنيد ، ( نهج البلاغه صبحى صالح ، 47 ص 422 ) چگونه مىشود چنين نسبتى را داد ! - م .