سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

87

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

آنها راضى شدند ، و فرمود : « كسى را يك درهم از ديگران بيشتر نخواهم داد » مردم پذيرفتند و بيعت كردند ( 1 ) على ( ع ) ، از منبر به زير آمد و به هر كس حق خودش را داد و مردم آرام گرفتند و جز اندكى نمانده بودند كه طلحه و زبير وارد شدند ، گفتند : يا امير المؤمنين ! ما عائله‌منديم و زمينهاى ما سخت و كم محصول است ، فرمود : « مگر من شرط نكردم كه با كسى بيشتر از ديگران نخواهم داد ؟ » گفتند : هزينه‌هايى به گردن ما افتاده ( ناچاريم ) فرمود : « اصحاب و همراهانتان را بياوريد ، اگر آنها راضى شدند كه به شما چيزى بدهيم كه به آنها نداده باشيم خواهم داد ، و اگر راضى نشدند از سهم خودم به شما مىدهم . » آنها نپذيرفتند ، گفتند : به ما اجازه بده تا به عمره برويم ، فرمود : « به خدا سوگند كه هدف شما عمره نيست بلكه هدفتان مكر و فتنه است ! » گفتند : هرگز ! به خدا سوگند ! فرمود : « من به شما رخصت دادم ، هر كارى مىخواهيد بكنيد ! » اين جريان چهار ماه پس از خلافت ( ظاهرى ) آن حضرت بود . ( 2 ) سيف بن عمر مىگويد : مردم هر وقت طلحه را مىديدند و خلافت را به او عرضه مىكردند خوددارى مىكرد و به اين شعر تمثّل مىجست : و من عجب الأيّام و الدّهر إنّنى * بقيت وحيدا لا أمرّ و لا أحلى « 1 » به او مىگفتند : تو ما را تهديد مىكنى ، و چون زبير را مىديدند از او مىخواستند و او سربازمىزد و اين شعر را مىخواند : متى انت عن دار بفيحان راحل * و باعثها تحفوا عليها الكتائب « 2 » ( 3 ) مىگفتند : تو ما را تهديد مىكنى ! سپس على ( ع ) را ملاقات مىكردند و از او درخواست مىنمودند و او خوددارى مىكرد و اين شعر را مىخواند : « لو انّ قومى طاوعتنى سراتهم * أمرتهم أمرا يدع الأعاديا » « 3 »

--> ( 1 ) از شگفتيهاى زمانه و روزگار اين كه من تنها مانده‌ام ، در حالى كه نه احساس تلخى مىكنم و نه شيرينى ( بىتفاوتم ) . ( 2 ) كى در گرماى شديد از سرايى كوچ مىكنى و از آنجا برمىخيزى در حالى كه اطراف آن را افراد جنگجو فرا گرفته‌اند . ( 3 ) اگر سران قوم من از من فرمان مىبردند ، فرمانى به ايشان مىدادم كه دشمنان را زبون و رام سازد .