الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

365

حياة الإمام الهادي ( ع ) ( تحليلى از زندگانى امام هادى ع ) ( فارسي )

« خدا را شكر و سپاس . . . » « آيا مايلى كه او را ببينى ؟ » « آرى . . . » « لحظه‌اى بنشين تا صاحب البريد ( پستچى ) برود . » وقتى كه صاحب البريد بيرون رفت ، حاجب رو به غلام كرد و گفت : دست صقر را بگير ، ميان آن حجره‌اى كه آن مرد علوى زندانى است ، ببر و برگرد . غلام دست صقر را گرفت و داخل آن حجره برد و به سمت امام اشاره كرد و خود برگشت ، صقر به حضور امام عليه السّلام شرفياب شد ، امام را ديد روى حصيرى نشسته است و در برابر آن حضرت قبرى كنده‌اند كه متوكل براى ترساندن امام دستور به كندن آن قبر داده بود امام عليه السّلام با عنايت و لطف خاصى از او پرسيد : « اى صقر ؟ براى چه آمده‌اى » عرض كرد : « آمدم تا از شما خبرى بگيرم . » صقر ، دلش به حال امام سوخت و از بيم آن كه مبادا به امام صدمه‌اى برسانند شروع به گريه كرد ، امام عليه السّلام فرمود : « اى صقر ! محزون مباش كه در اين اوقات به ما آسيبى نخواهد رساند . . . » صقر ، با شنيدن سخن امام ، ترسش فرونشست و خدا را سپاس گفت ، آنگاه از امام عليه السّلام پاره‌اى از مسائل شرعى را پرسيد و آن حضرت پاسخ داد و از امام عليه السّلام ، خداحافظى كرد [ 1 ] . و پس از آن طولى نكشيد كه امام از زندان آزاد شد .

--> [ 1 ] بحار الأنوار .