الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
35
حياة الإمام الهادي ( ع ) ( تحليلى از زندگانى امام هادى ع ) ( فارسي )
زيد به امام افتاد ، از جا برخاست و آن بزرگوار را در جاى خود نشاند و خود با همهء خردسالى امام و بزرگسالى او براى احترام مؤدبانه در مقابل امام نشست ، همچون تمام مردمى كه به امامت امام عليه السّلام معتقد بودند ، زيد نيز به امامت آن حضرت اعتراف مىنمود و اطاعت او را لازم مىدانست . رابطهء اهل كتاب با امام بزرگداشت و تقديس امام عليه السّلام به مسلمين منحصر نبود ، بلكه به ديگران از جمله اهل كتاب نيز تسرّى داشت . آنان به روحانيت و جايگاه والاى او در پيشگاه خدا ، ايمان داشتند و هرگاه مشكلى برايشان پيش مىآمد ، هدايايى به خدمت امام مىآوردند و براى گشايش مشكلاتشان به آن بزرگوار متوسّل مىشدند و در آن ميان ، رويدادى است كه هبة الله بن ابى منصور موصلى نقل مىكند . او مىگويد : يوسف بن يعقوب مسيحى با پدرم آشنايى داشت و روزى مهمان او شده بود پدرم از او دربارهء آمدنش از بغداد پرسيد ؟ يوسف در پاسخ گفت : مرا نزد متوكّل احضار كردهاند و نمىدانم از من چه مىخواهند ! جز اين كه جان خودم را از خداوند به صد دينار خريدم كه آن مبلغ را با خودم برداشتهام كه به على بن محمد بن رضا عليهم السّلام بدهم . پدرم به او تبريك گفت . آنگاه مرد مسيحى به سمت بغداد برگشت تا از آنجا به سرّمنرأى برود . چند روزى در آنجا مانده بود ، دوباره خوشحال و شادمان برگشت پدرم از او دربارهء رويدادهاى مسافرتش پرسيد ، او در پاسخ پدرم گفت : من به سرّمنرأى رفتم و هرگز قبلا به آنجا نرفته بودم و مايل بودم كه آن صد دينار را پيش از آن كه نزد متوكل بروم ، به ابن الرّضا برسانم . از حال آن حضرت جويا شدم گفتند ، متوكّل از اين كه امام به جايى برود مانع مىشود و آن بزرگوار خانهنشين