محمد ابراهيم آيتى

615

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

آنگاه به روايت ابن هشام : براى انجام عمره به مكّه رفت و در وادى مكّه صدا به تلبيه بلند كرد و نخستين كسى بود كه با لبّيك گفتن وارد مكّه شد . قريش به خشم آمدند و او را گرفتند و گفتند : بر ما گستاخى كردى امّا چون خواستند او را گردن زنند مردى از قريش گفت : او را رها كنيد كه شما براى تأمين خواربار به « يمامه » احتياج داريد . پس آزادش كردند و شاعرى از « بنى حنيفه » در اين باب گفته است : و منّا الذي لبّى بمكّة معلنا * برغم أبى سفيان فى الأشهر الحرم [ 1 ] ابن هشام روايت مىكند كه : چون ثمامه اسلام آورد ، به رسول خدا گفت ترا از همه كس بيش دشمن مىداشتم ، امّا اكنون تو را از همه كس بيش دوست مىدارم . و چون براى عمره به مكّه رفت ، به او گفتند : ثمامه ! مگر از دين برگشته‌اى ؟ گفت : نه ، بلكه بهترين دين يعنى : دين محمّد را پذيرفته‌ام ، به خدا قسم كه : تا رسول خدا اجازه ندهد يك دانه از گندم يمامه به دست شما نخواهد رسيد . سپس به يمامه رفت و از حمل گندم و هر چيز ديگر به مكّه جلوگيرى كرد تا آن كه قريش به رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - نوشتند كه : تو خود دستور صلهء رحم مىدهى و اكنون با خويشان خود چنين رفتار مىكنى پدران را با شمشير كشته‌اى و كودكان و فرزندان را هم با گرسنگى مىكشى ؟ . رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - به ثمامه نوشت كه : از حمل خواربار به مكّه جلوگيرى نكند [ 2 ] .

--> [ 1 ] - از ما است آن مردى كه به رغم أبو سفيان در ماه‌هاى حرام علنا در مكه لبّيك گفت . م . [ 2 ] - ر . ك : سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 287 - 288 ، چاپ حلبى 1941 . م .