محمد ابراهيم آيتى

552

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

دشوار شده است ، براى من چاره‌اى بينديش . على - عليه السلام - گفت : كارى كه مفيد فائده‌اى باشد به نظرم نمىرسد ، امّا خود كه سرور « بنى كنانه » اى بپاخيز و تمديد قرار صلح را اعلام كن و سپس به مكّه بازگرد . گفت : اين كار فائده‌اى خواهد داشت ؟ على گفت : نه به خدا سوگند ، گمان ندارم فائده‌اى بدهد ، امّا جز اين هم چاره‌اى ندارى . « أبو سفيان » به مسجد مدينه رفت و در ميان مردم به به پا خاست و گفت : اى مردم ! من قرار متاركه و صلح را تمديد و تأكيد كردم . سپس بر شتر خويش نشست و به راه افتاد ، و چون به مكّه رسيد و جريان مسافرت خود را به قريش بازگفت ، او را بر خوش‌باورى ملامت كردند و دانستند كه كارى انجام نداده است . دستور بسيج رسول خدا تصميم به فتح مكّه گرفت ، و مردم را فرمود تا : براى حركت آماده شوند ، اما نمىدانستند كه مقصد كجا است ، تا آن كه مردم را از قصد خويش آگاه ساخت و دعا كرد كه : خدا قريش را از حركت مسلمانان بىخبر نگهدارد تا ناگهان به مكه درآيند . حاطب بن أبى بلتعه پس از آن كه صحابه از قصد رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - خبر يافتند ، « حاطب بن أبى بلتعه » نامه‌اى محرمانه به سه نفر از قريش : « صفوان بن أميّه ، سهيل - بن عمرو و عكرمة بن أبى جهل » نوشت و تصميم رسول خدا را به آنان گزارش داد و آن را با زنى از « مزينه » به نام « ساره » [ 1 ] فرستاد ، و براى وى در رساندن نامه اجرتى در حدود ده دينار قرار داد . « ساره » نامهء « حاطب » را در ميان موهاى بافتهء سر خود پنهان كرد و راه مكّه را در پيش گرفت . در اين ميان جبرءيل جريان نامه و نامه‌رسان را به رسول -

--> [ 1 ] - از كنيزان بنى عبد المطّلب ( سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 40 . م . ) .