محمد ابراهيم آيتى
543
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
به دو زانو درآمد و گفت : آمدهام تا از در خير خواهى سخنى با تو در ميان گذارم . رسول خدا گفت : خيرخواهى تو چيست ؟ گفت : قومى از عرب قرار گذاشته و مهيّا شدهاند كه : در مدينه بر تو شبيخون زنند ، آنگاه وضع آنان را شرح داد . رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - امير المؤمنين را فرمود تا : مردم را همگانى فرا خواند و چون مسلمانان فراهم شدند بالاى منبر رفت و خدا را سپاس گفت و ستايش كرد و سپس گفت : « اى مردم ! اين دشمن خدا و دشمن شما است كه به منظور شبيخون زدن بر شما روى آورده است ، كيست كه رهسپار « وادى الرمل » شود ؟ » مردى از مهاجران برخاست و گفت : من مىروم . پس لوا را به او داد و هفتصد مرد همراه وى ساخت و گفت : به نام خدا پيش رو . امّا اين مرد مهاجرى پس از رسيدن به دشمن و دعوت او به اسلام يا جنگ ، با تهديد دشمن بازگشت و رسول خدا را نيز از عدّه و عدّهء دشمن بيم داد . مردى ديگر از مهاجران نيز چنان رفت و چنان بازگشت ، تا رسول خدا على را خواست و او را مأمور فرمود و على هم رهسپار « وادى الرمل » شد . و سحرگاه با دشمن روبرو شد و پس از دعوت آنان به اسلام و امتناع شديدى كه نشان دادند ، دست به جنگ برد و شش يا هفت نفرشان را كشت و ديگران به هزيمت رفتند و غنيمتهائى نصيب مسلمانان شد . به روايت « أمّ سلمه » : رسول خدا براى استقبال على بيرون رفت و از مسلمانان پرسيد كه : فرماندهء خود را چگونه مردى يافتيد ؟ گفتند : بسيار خوب ، جز آن كه جز « قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ » سورهء ديگرى در نماز نمىخواند . چون رسول خدا جهت آن را از على پرسيد ، گفت : اين سوره را دوست دارم . پس رسول خدا گفت : چنان كه تو اين سوره را دوست دارى خدا هم تو را دوست دارد . سپس گفت : اگر نمىترسيدم كه طائفههائى از امّت من آنچه را نصرانيان دربارهء عيسى گفتهاند ، دربارهات بگويند ، امروز دربارهات سخنى مىگفتم كه بر گروهى از مسلمانان نگذرى ، مگر آن كه خاك زير پاى تو را ( به تبرك ) برگيرند . شيخ مفيد مىنويسد : بسيارى از سيرهنويسان ذكر كردهاند كه : سورهء « وَ الْعادِياتِ