محمد ابراهيم آيتى

528

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

بن عبد اللّه كلبى » ( از طايفهء : كلب بن عوف بن ليث ) را فرماندهى سريّه‌اى داد كه من هم در آن شركت داشتم . او را فرمود تا : بر « بنى ملوّح » كه در « كديد » بودند ، غارت برد ، رهسپار شديم تا به « قديد » رسيديم ، در آنجا « ابن برصاء ليثى » : حارث - بن مالك را دستگير كرديم و چون گفت : به منظور اسلام آوردن بيرون آمده‌ام و اكنون نزد رسول خدا مىروم . گفتيم : اگر مسلمان باشى از گرفتارى يك شب زيانى نخواهى ديد و اگر نامسلمان باشى ما احتياط لازم را انجام داده‌ايم ، پس او را بستيم و مردى از همراهان خود را بر سر وى گذاشتيم و به او گفتيم كه : اگر بناى نافرمانى گذاشت ، سرش را از تن دور كن ، سپس رهسپار شديم تا مقارن غروب آفتاب به « كديد » رسيديم و در كنار « وادى » جاى گرفتيم ، آنگاه مرا به عنوان ديده‌بان فرستادند و من هم پيش رفتم تا به پشته‌اى رسيدم كه مشرف بر محل دشمن بود ، در همين موقع كه روى پشته به پهلو آرميده بودم ، مردى از دشمن از خيمهء خود بيرون آمد و به همسرش گفت : روى تپه سياهى مىبينم كه در آغاز نمىديدم ، ببين سگها از آنچه در ظرف‌ها داشته‌اى چيزى نر بوده باشند ؟ زن رسيدگى كرد و گفت : نه ، چيزى نر بوده‌اند . مرد گفت : كمان مرا با دو تير بده . و چون زن تير و كمان وى را آورد ، تيرى رها كرد و بر پهلوى من نشست [ 1 ] اما آن را در آوردم و نهادم و بر جاى ماندم . سپس تير ديگرى رها كرد كه بر شانهء من جاى گرفت ، آن را هم درآوردم و نهادم و همچنان بر جاى ماندم . مرد به همسرش گفت : اگر كسى مىبود حركت مىكرد ، دو تير من بر وى نشست ، فردا بامداد در جستجوى آن دو تير برآى كه سگها آن را نخايند . سپس داخل خيمه شد و ما هم تأمل كرديم تا مطمئن شدند و به خواب رفتند و سحرگاهان بر آنان غارت برديم و كسانى از ايشان را كشتيم و چهارپايان را غنيمت گرفتيم . امّا ناگهان گروهى از آنان فراهم شدند و ما را تعقيب كردند و ما همچنان چهارپايان را مىرانديم تا به « ابن برصاء » رسيديم و او را با مردى كه بر سر وى گذاشته بوديم با خود حركت داديم ،

--> [ 1 ] - ر . ك : سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 258 ، چاپ حلبى ، 1355 ، ولى در طبقات و سيرهء حلبيه : ميان دو چشم من . ر . ك : طبقات ، ج 2 ، ص 124 ، چاپ بيروت ، 1376 ، و سيرهء حلبيه ، ج 3 ، ص 188 ، چاپ بيروت ) . م .