محمد ابراهيم آيتى

475

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

خويش بازگرد . گفت : اى رسول خدا ! مرا نزد مشركان بازمىگردانى تا مرا از دين خود بازگردانند و در راه دين شكنجه دهند ؟ رسول خدا گفت : « أبو بصير ! برو و مطمئن باش كه خدا براى تو و ديگر بيچارگان مسلمان فرج و گشايشى قرار خواهد داد » . أبو بصير همراه آن دو نفر رهسپار مكّه شد تا به « ذى الحليفه » رسيد ، و آنجا در پاى ديوارى نشست و آن دو نفر هم با وى نشستند . پس أبو بصير به مرد عامرى گفت : شمشيرت نيك برنده است ؟ گفت : آرى . گفت : مىشود آن را تماشا كنم ؟ گفت : اگر بخواهى مانعى ندارد . أبو بصير آن را برگرفت و از نيام كشيد و بيدرنگ بر آن مرد نواخت و او را كشت . مرد ديگر با شتاب رهسپار مدينه شد و نزد رسول خدا كه در مسجد نشسته بود ، رسيد و گفت : أبو بصير رفيق مرا كشت ، در همين موقع « أبو بصير » با شمشير حمايل رسيد و نزد رسول خدا ايستاد و گفت : اى رسول خدا ! شما به عهد و پيمانى كه داشتيد وفا كرديد و مرا تسليم نموديد ، امّا من خود تن ندادم كه از دين بازگردم يا مرا شكنجه دهند و بازيچه گيرند ، رسول خدا گفت : « واى بر مادرش اگر مردانى مىداشت ، جنگ به راه مىانداخت » . « أبو بصير » از مدينه بيرون رفت و در ناحيهء « ذى المروه » در ساحل دريا ، در همان راهى كه كاروان قريش به شام مىرفتند ، در « عيص » منزل گزيد و مسلمانانى كه در مكّه بيچاره و گرفتار و زندانى بودند ، شنيدند كه : رسول خدا دربارهء أبو بصير گفته است : « واى بر مادرش ، اگر مردانى همراه مىداشت ، جنگ به راه مىانداخت » و از مكّه مىگريختند و نزد وى مىرفتند ، تا آن كه نزديك هفتاد مرد مسلمان در « عيص » فراهم شدند و كار را بر قريش تنگ كردند ، هر كه را از قريش مىديدند مىكشتند و هر كاروانى از آنجا مىگذشت غارت مىكردند و كار به آنجا كشيد كه قريش به رسول خدا نوشتند و او را به حقّ رحم و خويشاوندى قسم دادند كه : اينان را در مدينه بپذيرد و جاى دهد ، و نوشتند كه : ما از قرارداد خود دربارهء اينان صرفنظر كرديم و به بازگشتن ايشان به مكّه نيازى نداريم . رسول خدا آنان را پذيرفت و از « عيص » به مدينه منتقل شدند .