محمد ابراهيم آيتى

441

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

گزارش زيد بن أرقم « زيد بن أرقم » گفتار « عبد اللّه » را شنيد و نزد رسول خدا رفت و هنگامى كه از كار جنگ با دشمن فراغت يافته بود گفتار نفاق‌آميز « عبد اللّه » را به وى گزارش داد . « عمر » كه در آنجا بود گفت : « عبّاد بن بشر » را بفرما تا : عبد اللّه را بكشد . رسول خدا گفت : چگونه دستورى دهم كه مردم بگويند : محمّد اصحاب خود را مىكشد ؟ ! فرمان حركت در اثر گزارشى كه « زيد بن أرقم » داد ، رسول خدا در ساعتى كه معمولا حركت نمىكرد دستور حركت داد ، و چون خود و أصحاب به راه افتادند ، « أسيد بن حضير » شرفياب شد و سلام كرد و گفت : اى پيغمبر خدا ! چرا در اين ساعت نامناسب به راه افتاده‌اى ؟ گفت : مگر نشنيده‌اى كه « عبد اللّه بن أبيّ » چه گفته است ؟ گفت : مگر چه گفته است ؟ رسول خدا گفت : اين طور پنداشته است كه هرگاه به مدينه بازگردد عزيزان مدينه ( يعنى أنصار ) بيچارگان مدينه ( يعنى مهاجران ) را بيرون خواهند كرد . « أسيد بن حضير » گفت : به خدا قسم : تو اى رسول خدا ! اگر بخواهى مىتوانى « عبد اللّه » را از مدينه بيرون كنى ، به خدا قسم كه : ذليل اوست و عزيز توئى . سپس گفت : اى رسول خدا ! با وى مدارا كن ، به خدا قسم : هنگامى خداوند تو را به سوى ما فرستاد كه قبيله‌اش تاج شاهى براى او مىساختند ، و اين طور مىپندارد كه تو پادشاهى را از دست وى بيرون كرده‌اى . گرفتارى زيد بن أرقم « عبد اللّه بن أبيّ » با خبر يافتن از گزارش « زيد بن أرقم » نزد رسول خدا رفت و قسم خورد كه : چنان سخنانى نگفته است . و چون در ميان قبيلهء خود بزرگ و محترم بود ،