محمد ابراهيم آيتى

434

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

پنهان مىشد و راهنمائى از « بنى عذره » داشت . بامدادى كه مردان سريّه به سرزمين « جذام » رسيدند ، بر آنان حمله بردند و كسانى از ايشان از جمله : « هنيد » و پسرش را كشتند و صد زن و كودك و هزار شتر و پنج هزار گوسفند اسير و به غنيمت گرفتند . امّا مردانى از « جذام » بيدرنگ نزد « رفاعة بن زيد » رفتند ، و گفتند : تو نشسته و بز مىدوشى و زنان « جذام » به اسيرى مىروند ؟ ! « رفاعة بن زيد جذامى » با چند نفر از قبيلهء خويش نزد رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - آمدند و نامه‌اى را كه رسول خدا در موقعى كه « رفاعه » نزد وى آمده و اسلام آورده بود براى او و قومش نوشته بود تقديم داشت ، و گفت : اين همان نامه‌اى است كه پيش از اين نوشته شده و اكنون نقض گرديد . رسول خدا دستور داد تا نامه را بلند خواندند و آنگاه پرسيد چه پيش آمده است ؟ چون پيش آمد را به عرض رساندند ، سه بار گفت : با كشته‌ها چه كنم ؟ « رفاعة بن زيد » گفت : اى رسول خدا ! تو خود بهتر مىدانى : نه حلالى را بر تو حرام مىكنيم و نه حرامى را براى تو حلال مىسازيم . و به روايت ديگر : گفت : نه حلالى را بر ما حرام كن و نه حرامى را براى ما حلال ساز . سپس « أبو زيد بن عمرو » [ 1 ] گفت : اى رسول خدا ! زنده‌ها را آزاد كن و هر كس هم كشته شده ( خون ) او زير اين دو پاى من است ( يعنى : از آن صرفنظر كرديم ) رسول خدا گفت : « أبو زيد » راست گفت ، اى علىّ ! خود سوار شو و همراه ايشان برو . علىّ گفت : « زيد » فرمان من نمىبرد . رسول خدا گفت : شمشير مرا بگير و با خود ببر ، آنگاه شمشير خود را به على داد . علىّ گفت : شترى ندارم كه سوار شوم . او را بر شترى از آن « ثعلبة بن عمرو » به نام « مكحال » سوار كردند و رهسپار شدند ، و علىّ مأمور شد كه زنان و كودكان و اموالشان را به ايشان پس دهد . در بين راه فرستادهء « زيد بن حارثه » را ديدند كه بر شترى از شتران « أبو و بر » به نام « شمر » سوار بود و براى بشارت رهسپار مدينه بود ، بيدرنگ او را از شتر پياده كردند و علىّ - عليه السلام - شتر را به ايشان پس داد . مرد شتر سوار به على گفت : چرا مرا پياده

--> [ 1 ] - نسخهء اصل : ابو يزيد بن عمرو