محمد ابراهيم آيتى
401
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
از شب نماز گزارد و سپس رو به ما كرد و گفت : « كدام مرد است كه برخيزد و بنگرد كه دشمن چه كرده و سپس بازگردد ؟ - رسول خدا با اين بيان بازگشتن وى را تعهّد كرد - تا از خدا بخواهم كه در بهشت رفيق من باشد » . اما كسى از شدّت ترس و گرسنگى و سردى برنخاست و چون احدى داوطلب نشد ، رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - مرا فراخواند و چارهاى جز امتثال نداشتم ، پس گفت : اى « حذيفه » ! برو در ميان دشمن ببين چه مىكنند ، امّا دست به كارى مزن تا نزد ما بازگردى . « حذيفه » مىگويد : رفتم و در ميان دشمن وارد شدم و ديدم كه باد و لشكرهاى خدا نه ديگى براى ايشان به جاى گذارده و نه آتشى و نه خيمهاى ، پس « أبو سفيان » برخاست و گفت : اى گروه قريش ! هر كسى بنگرد همنشين او كيست ؟ « حذيفه » مىگويد : من هم با شنيدن اين سخن دست مردى را كه در پهلويم قرار داشت گرفتم و گفتم : كه هستى ؟ گفت : فلان پسر فلان . سپس « أبو سفيان » گفت : اى گروه قريش ! به خدا قسم : ماندن شما در اينجا صلاح نيست ، راستى كه اسب و شترمان از ميان رفت ، و « بنى قريظه » با ما خلف وعده كردند ، و خبرى كه از ناحيهء ايشان رسيد ما را نگران ساخت ، و شدّت سرما هم مىبينيد كه با ما چه مىكند ، نه ديگهاى ما روى ديگپايه قرار مىگيرد ، و نه آتش ما برافروخته مىماند ، و نه خيمههاى ما در مقابل باد مقاومت دارد ، آماده رفتن شويد كه من هم رفتنى هستم . سپس برخاست و شتر عقالشدهء خود را سوار شد و او را چنان بزد تا بر سه دست و پا ايستاد ، به خدا قسم كه : پس از ايستادن شتر عقال او را باز كرد ، و اگر دستور رسول خدا نبود كه دست به كارى نزنم تا به نزد وى بازگردم و مىخواستم أبو سفيان را با تيرى مىكشتم . « حذيفه » مىگويد : هنگامى نزد رسول خدا بازگشتم كه خود را به قطيفهء يمنى يكى از همسران خود پيچيده و به نماز ايستاده بود ، چون مرا ديد مرا هم نزديك خود در زير قطيفه جاى داد ، و آنگاه كه به سجده مىرفت من همچنان زير قطيفه بودم تا سلام نماز بداد ، و من به او گزارش كار خويش دادم .