محمد ابراهيم آيتى
365
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
خبر مىدهند و آنگاه به همين وسيله عهدى كه ميان ما و او است شكسته مىشود . « عمرو » بالاى بام قلعه مىرفت كه رسول خدا به وسيلهء وحى از تصميم « بنى نضير » خبر يافت و برخاست و چنان كه پى حاجتى مىرود ، راه مدينه را در پيش گرفت و چون بازنگشت ، اصحاب هم با نگرانى در جستجوى وى رفتند و از مردى كه از مدينه مىآمد پرسيدند و او گفت : رسول خدا را ديدم كه وارد شهر شد . پس همه به مدينه بازگشتند و آنان را خبر داد كه يهوديان در فكر غدر و مكر بودند ، و آنگاه اصحاب را فرمود تا : براى جنگ با ايشان آماده و رهسپار گردند . رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - « محمّد بن مسلمه » را نزد آنان فرستاد كه از شهر من بيرون رويد و ديگر با من همشهرى نباشيد ، تا ده روز به شما مهلت مىدهم و هر كس بعد از آن ديده شود گردنش را مىزنم . چند روزى در تهيّهء وسايل سفر بودند و علاوه بر شترانى كه داشتند ، شترانى را هم از قبيلهء « أشجع » كرايه گرفتند ، اما گروهى از « بنى عوف بن خزرج » از جمله : عبد اللّه بن أبيّ ، وديعه ، مالك بن أبى قوقل ، سويد و داعس كه منافق بودند ، نزد « بنى نضير » فرستادند كه بمانيد و از خود دفاع كنيد ، چه ما شما را تنها نمىگذاريم ، اگر با شما جنگيدند شما را كمك مىدهيم ، و اگر شما را بيرون كردند با شما بيرون مىرويم ، و « عبد اللّه بن أبيّ » پيام داد كه دو هزار نفر از قبيلهام و ديگران با من همراهند و اينان به قلعههاى شما مىآيند و تا پاى جان ايستادگى مىكنند ، ديگر « بنى قريظه » و همپيمانانشان هم شما را كمك مىدهند . حيىّ بن أخطب به پيام منافقان مغرور شد و نزد رسول خدا پيام فرستاد كه ما رفتنى نيستيم ، هر چه مىخواهى بكن . رسول خدا « عبد اللّه بن أمّ مكتوم » را در مدينه جانشين گذاشت و تكبيرگويان با مسلمانان رهسپار قلعههاى « بنى نضير » شد و آنان را شش روز ( يا 15 روز ) محاصره كرد و دستور داد تا درختهاى خرماى ايشان را قطع كنند و از ناحيهء « بنى قريظه » و منافقان هم كمكى براى ايشان نرسيد ، پس نزد رسول خدا فرستادند كه : دست از ما بردار تا بيرون رويم .