محمد ابراهيم آيتى
363
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
همراه داشتم ، بيرون تاختم و خنجر را به سينهء او فرو بردم ، چنان فريادى كشيد كه اهل مكّه شنيدند ، پس به جاى خود بازگشتم و مردم بر سر وى فراهم شدند و مىگفتند : كه تو را كشت ؟ و او مىگفت : « عمرو بن أميّه » ، تا مرد و نتوانست جاى ما را نشان دهد ، پس او را بردند . چون شب رسيد به رفيق راه خود گفتم : شتاب ، و شبانه از مكّه آهنگ مدينه كرديم و گذارمان به پاسبانانى افتاد كه كشتهء « خبيب بن عدىّ » را پاسبانى مىكردند . يكى از ايشان گفت : به خدا قسم : كسى را ديدم راه مىرود كه اگر « عمرو بن - أميّه » در مدينه نبود مىگفتم : اوست كه راه مىرود . « عمرو » هنگامى كه مقابل چوب دار « خبيب » رسيد ، حمله كرد و آن را ربود و به دوش كشيد و دوان دوان گريختند و پاسبانان هم در تعقيب ايشان بودند ، تا در سراشيبى مسيل « يأجج » به پرتگاهى رسيد و چوب را ( با پيكر خبيب ) در همان پرتگاه انداخت و خدا « خبيب » را چنان ناپديد ساخت كه ديگر بر او دست نيافتند . « عمرو » مىگويد : به رفيق راه خود كه نمىتوانست پياده روى كند گفتم : شتاب كن شتاب كن تا به شترت برسى و سوار شوى . كه من اينان را مشغول مىدارم . پس همچنان پيش تاختم تا به « ضجنان » [ 1 ] رسيدم ، سپس به كوهى پناه بردم و درون غارى رفتم ، در غار بودم كه پير مردى يك چشم از « بنى ديل » با چند گوسفندش بر من درآمد و گفت : چهكارهاى ؟ گفتم : مردى از « بنى بكرم » . تو كه هستى ؟ گفت : من هم مردى از « بنى بكرم » . گفتم : خوش آمدى ، پس غلطيد و صداى خود را به خواندن اين شعر بلند كرد : و لست بمسلم ما دمت حيّا * و لا دان بدين المسلمينا « تا زندهام مسلمان نخواهم شد و تن به كيش مسلمانى نخواهم داد » در دل خود گفتم :
--> [ 1 ] - در كتاب معجم البلدان « ضجنان » به تحريك ضبط شده ( ج 3 ص 453 ) ولى در كتاب قاموس و همچنين در نسخهاى كه از روى نسخهء اصل استنساخ شده است و نيز سيرهء ابن هشام ( ج 2 ص 261 و غيره ) به سكون جيم آمده است . م .