محمد ابراهيم آيتى

359

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

بود و با مختصر رمقى كه داشت جان بدر برد و در غزوهء « خندق » به شهادت رسيد . « منذر بن عمرو » هم كه او را امان مىدادند پس از ديدن كشتهء « حرام بن ملحان » به جنگ ايستاد تا به شهادت رسيد . 2 - عمرو بن أميّهء ضمرى كنانى ( از بنى ضمرة بن بكر بن عبد مناة بن - كنانه ) كه با « حارث بن صمّه » و به قول ابن هشام : با « منذر بن محمّد بن عقبه » ( از بنى مالك بن أوس ) شترها را به چرا برده بودند و از پرواز مرغان بالاى اردوگاه خويش نگران شدند و چون نزديك آمدند با كشته‌هاى همراهان خود روبرو گشتند . مرد أنصارى هر كه بود پيشنهاد « عمرو » را كه شتابان نزد رسول خدا بروند ، و او را از اين پيش آمد باخبر سازند نپذيرفت و گفت : من از جائى كه « منذر بن عمرو » به شهادت رسيده است زنده باز نخواهم گشت . آنگاه دست به شمشير برد و جهاد كرد تا به شهادت رسيد . امّا « عمرو بن أميّه » اسير شد و چون دانستند كه مضرى است ، « عامر بن طفيل » موى پيشانى او را بريد و او را به جاى مادرش كه مىبايست بنده‌اى آزاد كند و نكرده بود ، آزاد كرد . « عمرو بن أميّه » رهسپار مدينه شد و در بين راه دو نفر از « بنى عامر » را كه خوابيده بودند كشت و از عهد و پيمانى كه ميان رسول خدا و « بنى عامر » بود خبر - نداشت و چون به مدينه رسيد و رسول خدا را از كشتن آن دو نفر خبر داد ، فرمود : دو مرد را كشته‌اى كه بايد ديهء آن دو را بدهم . آنگاه ديهء آن دو را مطابق ديهء دو نفر مسلمان آزاد و نيز جامه و سلاحشان را نزد « عامر بن طفيل » فرستاد . و سپس گفت : اين پيش آمد گناه « أبو براء » است . من نگران و بيمناك بودم . « جبّار بن سلمى بن مالك بن جعفر » كه نام او در شمار صحابه ذكر مىشود ، مىگويد : آنچه مرا وادار به اسلام آوردن كرد ، آن بود كه در « بئر معونه » نيزه‌ام را در ميان دو شانهء مرد مسلمانى فرو بردم و پيكان نيزه را ديدم كه از سينهء او بيرون آمد ، در اين حال شنيدم كه مىگفت : به خدا قسم : رستگار شدم . با خود گفتم : چه رستگارى مگر او را نكشتم ؟ ! تا بعدها پرسيدم و گفتند : مراد او رستگارى شهادت بوده است . گفتم :