محمد ابراهيم آيتى

351

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

فراهم مىسازد و در « نخله » ( يا عرنه ) منزل گزيده است ، پس نزد وى رهسپار شو و او را بكش [ 1 ] . پس گفتم : براى من توصيفش كن تا او را بشناسم . گفت : او را كه ديدى از هيبتش بيمناك مىشوى و شيطان را به ياد مىآورى ، و نشانى ميان تو و او آن است كه هرگاه او را ديدى لرزه‌اى خواهى كرد . « عبد اللّه » مىگويد : شمشير خود را برگرفتم و رو به راه نهادم و هنگام عصر او را ديدم كه زنانى هودج‌نشين به همراه داشت و مىخواست در جائى فرود آيد و چون او را ديدم - چنان كه رسول خدا گفته بود - لرزه‌اى بر من افتاد ، پس روى به وى نهادم و از ترس آن كه مبادا با هم درآويز شويم و از نماز بازمانم ، نماز را همچنان كه پيش مىرفتم به اشاره خواندم ، پس چون به او رسيدم ، پرسيد : كيستى ؟ گفتم : مردى از « خزاعه » هستم و چون شنيده‌ام كه براى جنگ با اين مرد ( يعنى : رسول خدا ) سپاهى را فراهم مىكنى ، براى شركت در همين امر نزد تو آمده‌ام . گفت : آرى در همين انديشه‌ام . « عبد اللّه » مىگويد : اندكى با وى راه رفتم و چون كاملا بر او دست يافتم با شمشير بر وى حمله بردم و او را كشتم [ 2 ] ، سپس در حالى كه زنانش بالاى نعش او افتاده بودند بازگشتم و چون نزد رسول خدا رسيدم ، گفت : رو سپيد باشى . آنگاه عصائى به من داد و گفت : در بهشت اين عصا را در دست بگير . اين عصا نزد « عبد اللّه » بود تا وقتى كه از دنيا رفت و بر حسب وصيّت خودش در ميان كفن او نهاده شد . « عبد اللّه » هجده شب رفته بود و هفت شب مانده از محرّم سال چهارم به مدينه رسيد . « عبد اللّه » را در اين باره اشعارى است كه ابن هشام آنها را نقل كرده است .

--> [ 1 ] - به روايت مقريزى : گفت : خود را خزاعى معرفى كن . [ 2 ] - به روايت ديگر : تا شب با وى همراه و همراز بود ، و براى اطمينان خاطر او مىگفت : شگفتا از محمد كه چنين كيش تازه‌اى آورد ، و از راه پدران بيرون شد ، و آنان را نابخردان شمرد ! پس « سفيان » گفت : محمد با كسى چون من روبه‌رو نگشته است ، تا آنكه شبانه در ميان خيمه‌اش او را كشت . و سرش را نزد رسول خدا آورد .