محمد ابراهيم آيتى

327

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

بازآمدند و دشمنان خدا را از پيرامون رسول خدا پراكنده ساختند . پس رسول خدا به « عماره » كه چهارده زخم برداشته بود گفت : « نزديك من آى ، نزديك ، نزديك » [ 1 ] تا صورت روى قدم رسول خدا نهاد و همچنان صورتش روى قدم رسول خدا بود تا جان سپرد . 6 - عمرو بن ثابت بن وقش ( از أنصار ، أوس ، طايفهء بنى عبد الأشهل ) معروف به « أصيرم » كه داخل بهشت شد بىآن كه ركعتى نماز خوانده باشد ، چه پيوسته از قبول اسلام امتناع مىورزيد ، امّا چون رسول خدا براى أحد بيرون رفت ، اسلام به دلش راه يافت ، پس اسلام آورد و شمشير خود را برگرفت و با شتاب خود را به ميان سپاهيان اسلامى افكند و نبرد همىكرد تا در اثر زخم‌هاى گران از پاى درآمد و افتاد ، و هنگامى كه مردانى از « بنى عبد الأشهل » كشته‌هاى خود را در معركه جستجو مىكردند ، وى را در ميان كشته‌ها افتاده يافتند و از وى پرسيدند كه براى طرفدارى قبيله‌ات بيرون آمدى يا اسلام را پذيرفتى ؟ گفت : مسلمان شدم و قدم به ميدان جهاد نهادم و نبرد كردم تا به اين صورت از پاى درآمدم . چيزى نگذشت كه « أصيرم » به شهادت رسيد و چون قصّهء او را به رسول خدا بازگفتند . فرمود : او بهشتى است [ 2 ] . 7 - ثابت بن وقش ( پدر عمرو ) كه خود و برادرش « رفاعه » و دو پسرش : « عمرو » و « سلمه » در أحد به شهادت رسيدند و داستان شهادت او را در ترجمهء پدر « حذيفه » ذكر مىكنيم . 8 - حسيل بن جابر ( از أنصار ، أوس ، طايفهء بنى عبد الأشهل ) معروف به « يمان » پدر « حذيفه » كه رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - او و « ثابت بن وقش » را كه هر دو پير و سالخورده بودند ، همراه زنان و كودكان در برج‌ها جاى داده بود ، اما يكى از آن دو به ديگرى گفت : به چه انتظار زنده مىمانى ؟ به خدا قسم : از عمر هيچ كدام از ما

--> [ 1 ] - ادن منّى ، إلىّ ، إلىّ . [ 2 ] - إنّه من أهل الجنّة .