محمد ابراهيم آيتى

283

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

گفت : جز اين منظورى ندارم . فرمود : اين طور نيست ، تو و « صفوان بن أميّه » در حجر نشسته و بر « أصحاب قليب » تأسف خورديد و چنين و چنان گفتگو كرديد و اكنون براى كشتن من آمدى ، امّا خدا ترا مجال نمىدهد . « عمير » گفت : گواهى مىدهم كه تو پيامبر خدائى ، ما تو را در وحى و أخبار آسمان دروغگو مىدانستيم ، جز من و « صفوان » كسى از اين راز اطّلاع نداشت . اكنون به خدا قسم : يقين كردم كه اين خبر را جز از طرف خداوند به دست نياورده‌اى . سپاس خدائى را است كه مرا به دين اسلام هدايت فرمود و اين راه را در پيش پاى من نهاد . آنگاه شهادتين بر زبان راند و رسول خدا فرمود : « برادرتان را دين بياموزيد و قرآن بر وى بخوانيد و اسيرش را آزاد كنيد » چنان كردند . سپس « عمير » به رسول خدا گفت : من در خاموش كردن نور خدا پس كوشا بودم و كسانى را كه دين خدائى داشتند سخت شكنجه مىدادم . اكنون دوست دارم مرا اذن دهى تا به مكّه روم و آنان را به سوى خدا و پيامبرش و به سوى اسلام دعوت كنم . باشد كه خدا هدايتشان كند و گرنه چنان كه ياران تو را در دينشان آزار مىداده‌ام اهل مكّه را هم در دينشان آزار دهم . رسول خدا وى را اذن داد و رهسپار مكّه شد ، از طرفى پس از حركت « عمير » از مكّه « صفوان بن أميّه » مىگفت : مژده باد كه به همين زودى پيشامدى روى مىدهد كه واقعهء بدر را از ياد خواهد برد و پيوسته از رهگذران حال « عمير بن وهب » را مىپرسيد تا مسافرى رسيد و خبر مسلمان شدن وى را آورد ، « صفوان » قسم خورد كه : ديگر هرگز با وى سخن نگويد و به هيچ وجه سودى به او نرساند . « عمير » وارد مكّه شد و در اثر دعوت وى مردمى بسيار به دين اسلام در آمدند .