محمد ابراهيم آيتى

256

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

« سعد بن معاذ » گفت : اى رسول خدا ! گويا به ما نظر دارى ؟ گفت : آرى . سعد گفت : ما به تو ايمان آورده‌ايم و تو را تصديق كرده‌ايم و به حقّانيت آنچه آورده‌اى شهادت داده‌ايم و با تو پيمان بسته‌ايم كه هر چه فرمائى بشنويم و اطاعت كنيم . به هر جا خواهى رهسپار شو كه ما هم با تو همراهيم . به خدائى كه تو را به حقّ فرستاده است : اگر ما را امر كنى كه به اين دريا بريزيم و خود پيشرو ما باشى ، همه همراه تو به دريا خواهيم ريخت و يك مرد از ما عقب‌نشينى نخواهد كرد . و هيچ باكى نداريم كه فردا با دشمن روبرو شويم ، چه ما در جنگ شكيبا و در فداكارى راستگوئيم ، باشد كه خدا چشم تو را به ديدن جانبازى ما روشن كند ، پس هم اكنون به نام خدا ما را رهسپار ساز . رسول خدا از گفتار سعد شادمان گشت و گفت : « برويد و خوشدل باشيد كه خدا يكى از دو دسته را به من وعده داده است [ 1 ] به خدا قسم : هم اكنون گوئى به كشتارگاه مردان قريش مىنگرم » . سپس رسول خدا از منزل « ذفران » حركت كرد و بعد از چند منزل ديگر نزديك بدر فرود آمد و در همان شب أوّل ، دو غلام از قريش به دست مسلمانان افتاد ، و چون رسول خدا از ايشان پرسيد كه : قريش چند نفرند ؟ و گفتند : نمىدانيم ، پرسيد كه : روزانه چند شتر مىكشند ؟ گفتند : روزى نه شتر و روزى ده شتر . پس رسول خدا گفت : بايد ميان نهصد و هزار باشند . سپس پرسيد : از أشراف قريش كه همراه ايشان است ؟ گفتند : « عتبة بن ربيعه » ، « شيبة بن ربيعه » ، « أبو البخترىّ بن هشام » ، « حكيم بن حزام » ، « نوفل بن خويلد » ، « حارث بن عامر بن نوفل » ، « طعيمة بن عدىّ بن نوفل » ، « نضر بن حارث » ، « زمعة بن أسود » ، « أبو جهل بن - هشام » ، « أميّة بن خلف » ، « نبيه » و « منبّه » : پسران « حجّاج » ، « سهيل بن عمرو » و « عمرو بن عبد ودّ » . پس رسول خدا رو به أصحاب خويش كرد و گفت : « هذه - مكّة قد ألقت إليكم أفلاذ كبدها » . اين مكّه است كه جگرگوشه‌هاى خويش را جلوى شما افكنده است » .

--> [ 1 ] - اشاره به آيه 7 ، سورهء انفال .