محمد ابراهيم آيتى

223

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

تو بازدارم و آزارى از من به شما نرسد . پس دعا كرد و دستهاى اسبم رها شد [ 1 ] ، و گفتم : منم « سراقة بن جعشم » ، صبر كنيد تا با شما سخن بگويم . رسول خدا به أبو بكر گفت : بپرس كه از ما چه مىخواهد ، گفتم : نوشته‌اى به من مرحمت فرما ، تا نشانى ميان من و تو باشد . رسول خدا به « عامر بن فهيره » [ 2 ] فرمود تا : براى من چيزى نوشت و به من داد و آن را در تيردان خود نهادم . به روايتى « سراقه » نزديك رفت و گفت : اى رسول خدا ! تيرى از تيردان من بردار و به اين نشانى از شتران من در فلان جا هر چه خواستى برگير . گفت : مرا نيازى به شتران تو نيست . چون « سراقه » خواست بازگردد ، رسول خدا گفت : اى سراقه ! چگونه خواهى بود آنگاه كه دو يارهء خسرو را به دست كنى ؟ گفت : خسرو پسر هرمز ؟ گفت : آرى [ 3 ] .

--> [ 1 ] - به روايتى بار ديگر ، و به روايت كلينى در روضهء كافى ( ص 263 ) دو بار ديگر ، در اثر سوء نيت سراقه گرفتارى او تكرار شد و چون از رسول خدا به التماس خواست تا دعا كند ، از بركت دعاى وى ديگر بار رهائى پيدا كرد . [ 2 ] - و به روايتى به أبو بكر . [ 3 ] - أسد الغابه ، ج 2 ، ص 265 - 266 . امتاع الاسماع ، ص 42 چون در سال شانزدهم هجرى ياره‌ها و كمربند و تاج خسرو را نزد عمر آوردند ، سراقه را امر كرد تا آنها را بپوشد ، و سراقه مردى بود پرمو ، و دستهائى پرمو داشت . پس عمر گفت : دستهاى خود را بلند كن و بگو : « الحمد للّه الّذى سلبهما كسرى بن هرمز و ألبسهما سراقة الأعرابىّ » ( ر . ك : الاصابه ، ج 2 ، ص 18 ) . و به روايتى ديگر پس از آنكه عمر به جمعيت نگريست و سراقه را كه از همه تنومندتر و بلندقامت‌تر بود دستور داد كه برخيز و جامه‌هاى خسرو را به پوش ، و سراقه قبا و شمشير و كمربند و شلوار و تاج ، و پيراهن و موزهء خسرو را پوشيد ، و در آنها طمع دوخت ، و به دستور خليفه چند گامى پيش رفت و برگشت . عمر گفت : به به ، اين اعرابى از « بنى مدلج » است كه قباى خسرو و شلوار و شمشير و كمربند و تاج و موزهء وى را پوشيده است ! ! .