محمد ابراهيم آيتى

201

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

اينان با رسيدن به مدينه ، اسلام را بيش از پيش آشكار ساختند ، اما هنوز از شيوخ قوم ، مشركانى باقى مانده بودند ، از جمله : « عمرو بن جموح بن زيد بن حرام » از « بنى سلمه » [ 1 ] كه پسرش « معاذ بن عمرو » در « دو بيعت عقبه » با رسول خدا بيعت كرده بود . « عمرو بن جموح » كه يكى از بزرگان و اشراف « بنى سلمه » بود در خانهء خود بتى داشت از چوب به نام « مناة » جوانان « بنى سلمه » كه اسلام آورده بودند ، از قبيل : « معاذ بن جبل » و « معاذ بن عمرو » شبانه مىرفتند و بت « عمرو » را مىبردند و سرنگون در يكى از گودال‌هاى كثيف محلّهء « بنى سلمه » مىانداختند و چون بامداد مىرسيد و « عمرو » جاى خداى خود را خالى مىديد ، در جستجوى وى مىگشت ، و سرانجام او را شستشو مىداد و خوشبو مىكرد و به جاى خويش بازمىآورد و از وى پوزش هم مىخواست كه من نمىدانم چه كسى با تو چنين مىكند و گرنه به حساب او مىرسيدم . چندين شب اين عمل تكرار شد و « عمرو » كه از اين كار به جان آمده بود روزى پس از خوشبو ساختن بت خويش ، شمشيرى هم به گردن وى آويخت و به او گفت : من كه نمىدانم كه بر سرت مىآيد ؟ اگر هنرى دارى با اين شمشير از خودت دفاع كن . شبانه جوانان انصار آمدند و شمشير را از گردنش باز كردند و او را با سگ مرده‌اى به يك ريسمان بستند و در چاهى از چاه‌هاى « بنى سلمه » انداختند ، بامداد آن شب « عمرو » در جستجوى بت خويش تا سر آن چاه كثيف رفت و معبود خويش را با سگى مرده به ريسمان بسته ديد و فطرت نهفتهء وى سر بر آورد و مسلمانان « بنى سلمه » هم او را به اسلام فرا خواندند و همان روز مسلمان شد و از گمراهى گذشتهء خويش بس در شگفت آمد و در زبونى بت و بت‌پرستان ، اشعارى نغز گفت [ 2 ] و سرانجام از بزرگان شهداى اسلام در « أحد » به شمار آمد .

--> [ 1 ] - به فتح سين و كسر لام . [ 2 ] - ر . ك : سيرة النبى ، ج 2 ، ص 62 .