محمد ابراهيم آيتى

164

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

قريش به من گفتند : اين مرد كه در شهر ما است ( يعنى رسول خدا ) كار ما را دشوار ، و جمعيّت ما را پراكنده و امر ما را مشوش ساخته است . گفتار وى سحرآميز است . چه ميان مرد و پدرش و ميان مرد و برادرش و ميان مرد و همسرش جدائى مىافكند و ما بر تو و قوم تو از آنچه بر سر ما آمده بيم داريم . البته با وى سخن مگو و گوش به گفتار وى مده . به خدا قسم : آن همه اصرار كردند كه تصميم گرفتم گفتار وى را نشنوم و با او سخن نگويم ، تا آنجا كه از بيم شنيدن گفتار وى در موقع رفتن به مسجد گوش‌هاى خود را پنبه گذاشتم . چون وارد مسجد شدم رسول خدا را نزد كعبه ايستاده به نماز ديدم و نزديك وى ايستادم و خدا نخواست كه گفتار او را هيچ نشنوم . سخنى دلپذير به گوشم رسيد و با خود گفتم : خداى مرگم دهد ، به خدا قسم كه : من مردى خردمند و شاعرم و زشت و زيبا را نيك مىشناسم ، چه مانعى دارد كه گفتار اين مرد را بشنوم تا اگر نيك باشد بپذيرم و اگر زشت باشد رها كنم ؟ همان‌جا ماندم تا رسول خدا به خانهء خويش بازگشت و من هم از پى او رفتم تا به خانهء وى درآمدم و گفتم : اى محمّد ! قريش با من چنين و چنان گفته و مرا بر آن داشتند تا گوش خود را پنبه گذاردم تا سخنت را نشنوم ، اما خدا خواست كه گفتارت را به من بشنواند و آن را نيك و دلپذير يافتم ، پس امر خويش را بر من عرضه دار . رسول خدا اسلام بر من عرضه داشت و قرآن بر من تلاوت كرد ، به خدا قسم كه : هرگز سخنى دلنشين‌تر و دعوتى عادلانه‌تر از آن نديده و نشنيده بودم . اسلام آوردم و شهادت حقّ بر زبان راندم ، تا آن كه مىگويد : و چون نزد قوم خويش بازگشتم ، پدرم كه پيرى فرتوت بود نزد من آمد . گفتم : مرا با تو كارى نيست ، از من دورى گزين . گفت : پسر جان ! چرا ؟ گفتم : من اسلام آورده‌ام و دين محمّد را پذيرفته‌ام . گفت : پسر جان ! من هم دين تو را پذيرفتم . گفتم : برو شستشو كن و جامهء خويش را پاكيزه ساز سپس بيا تا آنچه آموخته‌ام به تو ياد دهم ، پدرم رفت و شستشو كرد و جامه‌هاى خود را پاكيزه ساخت و آمد و اسلام بر وى عرضه داشتم و اسلام آورد . سپس همسر من آمد و به همان ترتيب با وى گفت و شنود كردم تا گفت : من هم دين تو را پذيرفتم .