محمد ابراهيم آيتى
148
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
جعفر گفت : آرى . نجاشى گفت : براى من بخوان . جعفر قسمتى از سورهء « كهيعص » را تلاوت كرد [ 1 ] ، و نجاشى با شنيدن آن گريست و كشيشهاى او نيز گريستند . آنگاه نجاشى رو به « عمرو » و « عبد اللّه » كرده گفت : اين سخن و آنچه عيسى آورده است هر دو از يك جا فرود آمده است . برويد كه به خدا قسم : اينان را به شما تسليم نمىكنم . چون « عمرو » و « عبد اللّه » از نزد وى رفتند ، « عمرو بن عاص » گفت : به خدا فردا نزد نجاشى روم و كارى كنم كه اين جماعت را ريشه كن سازم . « عبد اللّه » گفت : اين كار را مكن ، چه اينان خويشان مايند ، هر چند با ما مخالفت كردهاند . عمرو گفت : به خدا قسم : به وى خواهم گفت كه : اينان مىگويند : عيسى پسر بندهاى است . فردا كه شد « عمرو » نزد نجاشى رفت و گفت : پادشاها ! اينان دربارهء « عيسى » سخنى عظيم مىگويند ، ايشان را بخواه و از آن چه دربارهء « عيسى » اعتقاد دارند پرسش كن . نجاشى آنان را خواست و سخت بر ايشان دشوار آمد ، و پس از مشورت با يكديگر تصميم گرفتند تا هر چه پيش آيد ، همان چه را خدا دربارهء « عيسى » گفته و رسول خدا خبر داده است بگويند ، و چون « نجاشى » پرسيد كه : دربارهء « عيسى » چه مىگوئيد ؟ جعفر بن أبى طالب گفت : عقيدهء ما دربارهء وى همان است كه پيامبر ما گفته است : او بندهء خدا ، و رسول او ، و روح او و كلمهء اوست كه آن را به مريم ، دوشيزهء پاكدامن ، إلقاء كرده است [ 2 ] . « نجاشى » پاره چوبى از زمين برداشت و گفت : به خدا قسم : عيسى بن مريم از
--> [ 1 ] - تا و هزّى إليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيّا ) . [ 2 ] - سورهء نساء ، آيهء 171 .