محمد ابراهيم آيتى
113
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
يعقوبى به جاى حارث بن طلاطلهء خزاعى « حارث بن قيس بن عدىّ سهمى » [ 1 ] را نام مىبرد و سپس مىگويد : اينان كودكان و غلامان خود را بر او مىگماشتند تا آزارش دهند ، و كار به جائى كشيد كه شترى در « حزوره » [ 2 ] كشتند و در حالى كه رسول خدا به نماز ايستاده بود غلام خود را امر كردند تا شكنبه و سرگين شتر را بردارد و بر ميان دو شانهء رسول خدا كه در سجده بود افكند . رسول خدا نزد « أبو طالب » آمد ، و آنچه را پيش آمده بود به وى بازگفت ، « أبو طالب » در حالى كه شمشيرى به كمر بسته بود و غلامى همراه داشت بر سر آنان رفت ، و شمشير خود را كشيد ، و گفت : به خدا قسم هر كه از شما دم زند او را مىزنم . آنگاه غلامش را فرمود تا : شكنبه و سرگين را بر روى يكايك آنان ماليد [ 3 ] . موسم حجّ فرا رسيد ، و چند نفر از بزرگان قريش نزد « وليد بن مغيرهء مخزومى » كه مردى سالخورده بود فراهم شدند ، و گفتند : موسم حجّ است و مردم از اطراف و اكناف مىرسند ، و قصّهء محمّد را هم شنيدهاند ، اكنون دربارهء وى همداستان و يكزبان سخن گوئيد نه اين كه با اختلافگوئى گفتار يكديگر را تكذيب كنيد . - گفتند : تو خود اى « أبو عبد شمس » نظرى را پيشنهاد كن تا همگى بپذيريم و بگوئيم . - گفت : شما بگوئيد تا من بشنوم . - گفتند : مىگوئيم : كاهن است [ 4 ] .
--> [ 1 ] - از أنساب ابن كلبى نيز « حارث بن قيس » نقل شده . برخى گفتهاند كه : مادرش « طلاطله » و پدرش « قيس » بود و از اين كه يكى خزاعى و ديگرى سهمى است غفلت كردهاند . [ 2 ] - به فتح حاء و سكون زاء ، و فتح واو و راء : بازارى بود در مكه كه بعدها جزء مسجد شده است ( مراصد الاطلاع ، ج 1 ، ص 400 ) . [ 3 ] - ترجمهء تاريخ ، ج 2 ، ص 380 - 381 . [ 4 ] - از كاهنان جاهليت : سطيح : ربيع بن ربيعهء مازنى غسانى ، و شق بن صعب أنمارى