العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

97

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

عبد الملك مىآمد تا پيش مسلم نشست ، مروان آب خواست تا بدين وسيله امانى بگيرد كمى از آب خورد سپس داد بعلى بن الحسين كاسه را كه گرفت مسلم بن عقبه گفت آب ما را نخور . دست على بن الحسين لرزيد از جان خود ميترسيد قدح را نگه داشت . مسلم گفت بين اين دو نفر راه ميرفتى كه از كشته شدن در امان باشى به خدا قسم اگر جزء آن دو ميبودى ترا ميكشتم اما امير المؤمنين يزيد مرا راجع به تو سفارش نموده و گفته است كه نامه برايش نوشته‌اى حالا اگر مايلى آب را بياشام ، آنگاه او را روى تخت با خود نشانيده گفت خيال ميكنم خانواده‌ات ترسيده باشند ؟ فرمود آرى دستور داد تا اسب خودش را زين كنند او را برگرداند و اجبار به بيعت نكرد با آن شرطى كه براى مردم مدينه قرار داده بود . زراره گفت كه على بن الحسين با كنيز عمويش حسن بن على ازدواج كرد و مادر خود را به ازدواج غلامش در آورد همين كه خبر بعبد الملك رسيد برايش نامه‌اى نوشت به اين مضمون : يا على بن الحسين مثل اينكه تو مقام خود را در ميان خانواده‌ات نميدانى و موقعيت خويش را در نزد مردم نميشناسى با كنيز خود ازدواج كردى و مادرت را به ازدواج غلامت درآورده‌اى . در جواب نوشت نامه ترا خواندم ما از پيامبر پيروى ميكنيم او زينب دختر عموى خود را به ازدواج غلام خود زيد درآورد و با كنيز خود صفيه دختر حى بن اخطب ازدواج نمود . صالح بن كيسان گفت عامر بن عبد الله بن زبير كه از خردمندان قريش بود شنيد يكى از پسرهايش بدگوئى از على بن ابى طالب مىكند و گفت پسرم از على بدگوئى مكن بنيادى را كه دين نهاده باشد دنيا نميتواند خراب كند ولى بنياد دنيا را دين واژگون مىكند ، پسرم بنى اميه شروع بناسزا گفتن بعلى كردند در مجالس خود و او را روى منبر لعن نمودند گويا بازوى على را گرفته به آسمان بالا بردند ( باعث بالا رفتن مقام و موقعيت او شد ) .