العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
89
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
در مناقب مينويسد ليث خزاعى از سعيد بن مسيب در باره غارت كردن مدينه سؤال كرد ، در پاسخ گفت آرى اسبها را بستونهاى مسجد پيامبر بستند من خودم ديدم اسبها اطراف قبر پيامبر بودند سه شبانه روز مدينه را غارت ميكردند من در خدمت على بن الحسين مىآمديم كنار قبر پيغمبر آن جناب زير لب سخنانى ميگفت كه نمىشنيدم بين ما و آن گروه پردهاى فاصله ميشد مشغول نماز ميشديم ما آنها را مىديديم ولى آنها ما را نميديدند . مردى كه لباس سبز در تن داشت و سوار اسبى خاكسترى بود در دست حربهاى داشت در خدمت على بن الحسين بود هر وقت يكى از تبهكاران قصد سوئى نسبت بحرم پيامبر داشت آن سواره با همان حربه اشاره به آن شخص ميكرد در دم جان مىسپرد بدون اينكه به او چيزى بخورد . پس از اينكه غارت تمام شد على بن الحسين عليه السلام تمام زينت و زيور زنان و دختران و لباس آنان را گرفت براى آن سوار برد اسب سوار گفت آقا من يكى از ملائكه هستم كه ارادتمند شما و پدرت هستم وقتى اين تبهكاران بمدينه آمدند از خدا اجازه خواستم كه بكمك شما بيايم اجازه يافتم تا ثوابى در نزد خدا و پيامبر و شما كسب نمايم . در مناقب مينويسد : زهرى فرماندار بنى اميه بود مردى را كيفر ميكرد در حال كيفر از دنيا رفت ، زهرى از ترس خدا فرار كرد و سر به بيابان گذاشت و داخل غارى شد مدت نه سال در آن غار زندگى كرد يك سال على ابن الحسين به حج رفت زهرى خدمت آن جناب رسيد . به او فرمود از اين نااميدى تو بيشتر ميترسم تا گناهى كه مرتكبشدهاى خون بهاى آن شخص را براى خانوادهاش بفرست بيا برو پيش خانوادهات و بوظيفه دينى خود برس ، زهرى گفت آقا مرا نجات دادى خدا ميداند مقام رهبرى مردم را بكه بسپارد . بخانواده خود بازگشت و ملازم خدمت زين العابدين شد بطورى كه از اصحاب آن جناب بشمار ميرفت به همين جهت بعضى از بنى مروان او را از