العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
52
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
كرد سر را بجانب او بلند كرد كنيز گفت ( الكاظمين الغيظ ) فرمود خشم خود را فرو بردم باز كنيز گفت ( وَ الْعافِين عَن النَّاس ) فرمود خدا از تو گذشت عرضكرد ( وَ اللَّه يُحِب الْمُحْسِنِين ) فرمود برو ترا آزاد كردم . امالى شيخ . مينويسد حضرت صادق فرمود در مدينه مرد مسخرهاى بود كه مردم را ميخنداند گفت من نتوانستم همين مرد را بخندانم منظورش على بن الحسين عليه السلام بود . يك روز امام رد ميشد بهمراه دو غلامش آن مرد پيش آمد و رداء از دوش مباركش گرفته فرار كرد غلامها از پى او رفتند رداء را گرفتند و بر دوش امام نهادند ، فرمود اين شخص كيست ؟ عرضكردند مردى شوخىگرى است كه مردم مدينه را ميخنداند فرمود به او بگوئيد خدا يك روزى خواهد داشت كه در آن روز بيهوده گران زيان ميكنند . عيون اخبار الرضا - حضرت صادق عليه السلام فرمود على بن الحسين ( ع ) هميشه با رفيقانى مسافرت ميكرد كه ايشان را نميشناختند و شرط ميكرد در كارهائى كه احتياج داشتند خدمتكار آنها باشد . يك مرتبه با گروهى مسافرت كرد شخصى به آنها برخورد امام را شناخت گفت ميدانيد اين شخص كيست ؟ گفتند نه . گفت اين على بن الحسين است از جاى حركت نموده دست و پايش را بوسيدند گفتند يا ابن رسول الله ميخواستى ما را به آتش جهنم بسوزانى اگر اسائه ادبى ميكرديم ديگر براى هميشه هلاك ميشديم شما را چه واداشت كه چنين كنيد ؟ فرمود زمانى با گروهى مسافرت كرديم كه مرا ميشناختند بواسطه پيغمبر در باره من آنقدر لطف مينمودند كه استحقاق آن را نداشتم . من ميترسيدم شما همچنين كنيد به همين جهت با ناشناس بودن برايم بهتر بود . شقيق بلخى گفت از على بن الحسين پرسيدند چگونه صبح كرديد ؟ فرمود در حالى صبح كردم كه از هشت طرف مرا جستجو ميكنند ، خداوند مرا بانجام واجبات دعوت مىكند و پيامبر بانجام سنت ، خانواده مرا براى تهيه زاد و توشه و نفس بشهوت رانى و شيطان به پيروى از خود و دو ملك موكل دعوت به كار