العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
37
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
عليه السلام فرمود چه مىبينى ؟ آن مرد عرضكرد آب ، فرمود اين ياقوت قرمز است دو مرتبه نگاه كرد ديد بقدرت خدا ياقوت قرمز شده . فرمود بريز آب را ، ريخت تا دو سوم طشت پر آب شد فرمود اين چيست عرضكرد آب است ، فرمود نه زمرد سبز است ، باز نگاه كرد ديد زمرد سبز است . باز فرمود آب را بريز ريخت تا طشت پر شد پرسيد اين چيست ؟ عرضكرد آب است ، فرمود نه در سفيد است نگاه كرد ديد در سفيد است طشت پر شد از سه نوع جواهر در ، ياقوت ، زمرد ، آن مرد در شگفت شده خود را انداخت روى دستهاى مولا شروع ببوسيدن كرد . فرمود ما چيزى نداريم كه پاداش تحفه و هديه ترا بدهيم همين جواهر را عوض هديه خود بردار از طرف ما ، پوزش بخواه از زنت كه ما را سرزنش كرده بود ، آن مرد سر به زير افكنده پرسيد آقا چه كسى سخن زنم را براى شما نقل كرد واقعا شما از خاندان نبوت هستيد ، آنگاه از امام وداع نموده بجانب بلخ رهسپار شد . وقتى به منزل رسيد جواهر را پيش همسر خود نهاده جريان را شرح داد آن زن سجده شكر بجاى آورد و شوهرش را قسم داد كه او را خدمت امام ببرد در سال بعد كه عازم حج شد همسرش را نيز با خود برد ، در بين راه مريض شد و نزديك مدينه از دنيا رفت ، آن مرد خدمت امام رسيد و با گريه جريان فوت همسر خود را نقل كرد . امام عليه السلام دو ركعت نماز خواند و دعاهائى كرد سپس توجه به آن مرد نموده فرمود برو پيش همسرت خداوند او را بلطف و كرمش زنده كرد . مرد بسرعت به منزل برگشت همين كه داخل خيمه شد ديد زنش نشسته منتظر اوست صحيح و سالم . پرسيد چطور خداوند ترا زنده كرد ، سوگند خورد كه عزرائيل آمد و روح مرا قبض نمود و به طرف بالا برد ناگاه شخصى بدين شكل و شمايل آمد اوصاف آن آقا را كه نقل ميكرد شوهرش گفت همان زين العابدين است گفت