العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

34

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

امالى شيخ طوسى ، گفت حضرت زين العابدين بعنوان حج خارج شد رسيد به بيابانى بين مكه و مدينه ، به راهزنى برخورد ، راهزن به امام فرمود پائين بيا فرمود منظورت چيست ، گفت ميخواهم ترا بكشم و هر چه دارى ببرم فرمود من موجودى خود را با تو تقسيم ميكنم و برايت حلال مينمايم ، دزد گفت : نه ، فرمود پس آنقدر به من بده كه به منزل برسم ، باز امتناع كرد ، به او فرمود خدايت كجاست ؟ راهزن جوابداد خواب است ، ناگاه ديد دو شير ژيان آمدند يكى سر و يكى دو پايش را گرفت ، فرمود حالا ديدى خدايت در خواب است . در مناقب از ابو مخنف نقل مىكند كه هنگام شهادت حسين ( ع ) حضرت زين العابدين خواب بود مردى را گماشته بود كه هر كس به او قصد سوئى داشت دفاع كند . در كتاب نجوم مينويسد مردى خدمت حضرت زين العابدين رسيد اصحاب و ياران اطرافش را گرفته بودند ، امام فرمود از كدام خانواده هستى عرضكرد مردى منجم و غيب گو و ردشناسم . فرمود ميخواهى به تو معرفى كنم مردى را كه از وقتى تو آمده‌اى چهار هزار عالم را طى كرد ؟ پرسيد كيست ؟ فرمود آن مرد را نميگويم ولى اگر مايل باشى ميگويم چه خورده‌اى و چه ذخيره نموده‌اى در خانه ، عرضكرد بفرمائيد فرمود تو امروز پنير خوردى ، در خانه بيست دينار دارى كه سه دينار آن وزن صحيح دارد ، آن مرد گفت گواهى مىدهم كه تو حجت خدا و نماينده پروردگار و كلمه تقوائى امام فرمود تو نيز از صديقين هستى كه خدا دلت را بايمان آزمايش نموده . محمد بن جرير طبرى در كتاب امامت مينويسد ، كه هنگام وفات زين العابدين عليه السلام فرمود محمد ! چه شبى است امشب گفت شب فلان پرسيد از ماه چقدر گذشته عرضكرد فلان قدر فرمود اين همان شبى است كه