العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
226
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
رحمة الله عليه و صلواته بفرماندار مدينه نوشت كه با هر حيلهاى هست در غذا يا آب پدرم را مسموم كند . هشام از دنيا رفت و به مقصود خود نرسيد . در روايت ديگر ابو بصير از حضرت صادق نقل مىكند كه فرمود هشام ابن عبد الملك از پى پدرم فرستاد و ايشان را بشام برد وقتى وارد شد گفت ابا جعفر ! از پى پدرم فرستاد . براى اينكه سؤالى كنم كه جز من نبايد از آن بپرسد و نبايد اين مطلب را جز يك نفر بداند . پدرم فرمود هر چه مايل است امير المؤمنين بپرسد اگر دانستم جواب مىدهم اگر ندانستم ميگويم نميدانم راستگوئى بهتر است برايم . هشام گفت بگو ببينم شبى كه على بن ابى طالب از دنيا رفت آنهائى كه در كوفه نبودند از كجا فهميدند او كشته شده چه علامتى براى مردم آشكار شد در ضمن آيا از براى ديگرى در مورد كشته شدن او نظير و شبيهى بوده . پدرم گفت در شبى كه على بن ابى طالب صلوات اللَّه عليه شهيد شد از روى زمين سنگى برنداشتند مگر اينكه خونى قرمز زير آن بود تا سپيده دم همچنين شبى كه هارون برادر موسى از دست رفت . شبى كه يوشع بن نون كشته شد و شبى كه عيسى به آسمان برده شد و شبى كه حضرت حسين عليه السلام شهيد گرديد . آثار خشم و ناراحتى چنان در صورت هشام پديدار گشت كه نزديك بود بپدرم حمله كند . پدرم گفت يا امير المؤمنين مردم بايد از امام خود اطاعت كنند و در واقع خير خواه او باشند اينكه من مجبور شدم جواب شما را بدهم بواسطه آن بود كه ميدانم اطاعت شما لازم است بايد شما بدگمان نشويد . هشام گفت بايد پيمان بدهى و قرار بگذارى كه اين حديث را تا من زنده هستم به كسى نگوئى . پدرم قرارى بست كه او مطمئن شد آنگاه گفت اينك برگرد به طرف شهر خود پدرم از شام بجانب مدينه رهسپار شد . دنباله خبر قبلا ذكر شد . در باره جريان مدين در اين خبر مينويسد هشام پيرمردى