العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
212
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
كافى - چند نفر خدمت حضرت باقر رسيدند ديدند يكى از فرزندانش مريض است امام خيلى ناراحت و افسرده است و قرار ندارد . با خود گفتند اگر پيش آمدى بكند ميترسيم كه با وضع ناجورى روبرو شويم . اتفاقا چيزى نگذشت كه صداى ناله و فرياد از ميان خانه بلند شد ديدند امام عليه السلام آمد ولى گشاده رو بر خلاف وضعى كه قبلا داشت . عرضكردند فدايت شويم ما ميترسيديم كه اگر چنين اتفاقى بيفتد شما را در يك افسردگى ببينيم كه ما هم افسرده شويم فرمود ما دوست داريم عافيت و سلامتى را براى كسى كه او را دوست داريم ولى وقتى امر خدا آمد تسليم در مقابل فرمان خدا هستيم . كافى - حضرت صادق فرمود من هر شب رختخواب پدرم را ميانداختم و منتظر ميشدم تا بيايد وقتى در رختخواب ميرفت من به طرف خوابگاه خود ميرفتم يك شب پدرم دير آمد در جستجوى او به مسجد رفتم مردم خوابيده بودند . ديدم پدرم در مسجد به سجده رفته است صداى نالهاش را شنيدم كه ميگفت سبحانك اللهم ربى حقا حقا سجدت لك يا رب تعبدا و رقا اللهم ان عملى ضعيف فضاعفه لى اللهم قنى عذابك يوم تبعث عبادك و تب على انك انت التواب الرحيم . تهذيب ج 1 ص 289 زراره گفت فرزند حضرت باقر سخت بيمار شد امام عليه السلام در يك طرف خانه بود هر كس به او نزديك ميشد ميفرمود دست به بچه نزنيد ضعيف و ناتوانيش زياد مىشود انسان در اين حال ( حال احتضار ) از هميشه ضعيفتر است هر كه به او دست بزند بضررش كار كرده پس از فوت شدن بچه دستور داد دو چشم و چانهاش را ببندند . آنگاه فرمود تا وقتى امر خدا نيامده ما ناراحت هستيم ولى وقتى امر خدا رسيد ديگر جز تسليم كار ديگرى نداريم . امر كرد روغن آوردند روغن زد و سرمه كشيد غذا خواست خودش با ديگران غذا خوردند . فرمود اين صبر جميل است دستور داد بچه را غسل دهند .