العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

191

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

آنها خيال ميكردند والى تنها با گواهى حضرت باقر دست آنها را قطع نخواهد كرد . يكى از آنها گفت ما كه اعترافى نكرده‌ايم چرا دستمان را قطع كنيد . والى گفت كسى بر دزدى شما گواهى ميدهد كه اگر بر تمام اهل مدينه گواهى دهد سخن او را ميپذيرم . پس از آنكه دست آن دو را قطع نمودند يكى از آنها گفت به خدا قسم اى ابا جعفر دست مرا از روى حق قطع كردى ولى مايل نيستم كه توبه‌ى من بدست ديگرى غير از تو اجرا شود گرچه تمام مدينه را به من بدهند . من ميدانم تو علم غيب نميدانى ولى از خاندان نبوت هستى و ملائكه بر شما نازل مىشود و معدن رحمت هستيد . سخنان دزد چنان امام را تحت تاثير قرار داد كه دلش سوخت فرمود عاقبت تو بخير است . فرمود به خدا قسم دست او بيست سال جلوتر از خودش رهسپار بهشت شد . سليمان بن خالد به ابو حمزه گفت آيا دليل از اين واضحتر ديده‌اى ؟ ابو حمزه گفت شگفت انگيزتر جريان بسته ديگر بود . چيزى نگذشت كه آن مرد بربرى پيش والى آمد و شكايت دزديده شدن اموال خود نمود او را خدمت حضرت باقر فرستاد . خدمت امام رسيد . فرمود بگويم در اين بسته چه دارى ؟ مرد بربرى گفت اگر از داخل بسته اطلاع دهى ميدانم شما امامى هستى كه اطاعت از تو واجب است . فرمود هزار دينار مال تو است و هزار دينار ديگر مال ديگرى است و لباسهائى با اين مشخصات در داخل بسته است . عرضكرد نام شخصى كه هزار دينار متعلق به اوست چيست ؟ فرمود محمد بن عبد الرحمن است كه پشت درب منتظر توست فرمود ديدى درست گفتم . بربرى گفت ايمان آوردم بخداى يكتا و بمحمد مصطفى و گواهم بر اينكه شما اهل بيت رحمت هستيد كه خداوند شما را از آلودگيها پاك كرده و معصوميد . حضرت باقر فرمود خدا ترا رحمت كند . به سجده افتاد تا شكر خدا كند . سليمان بن خالد گفت بعد از آن ده سال مرتب به حج رفتم و آن مردى