العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
171
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
خرايج - عبد الله بن معاويه جعفرى گفت براى شما چيزى نقل كنم كه با گوش خود شنيده و با چشم ديدهام از حضرت باقر عليه السلام . مردى از مروانيان فرماندار مدينه بود روزى از پى من فرستاد رفتم هيچ كس آنجا نبود گفت معاويه چون به تو اعتماد داشتم از پيت فرستادم ميدانم كسى ديگرى نميتواند اين پيغام را برساند . مايلم دو عمويت محمد بن على و زيد بن حسن را ملاقات كنى و به آنها بگوئى امير ميگويد دست از كارهائى كه ميكنيد برداريد و گر نه شما را شكنجه خواهم كرد و مراعات موقعيت شما را نخواهم نمود . من رفتم بجانب حضرت باقر ايشان را در بين راه ملاقات كردم كه به طرف مسجد ميرفت همين كه نزديك ايشان رسيدم تبسم نموده فرمود اين ستمگر از پى تو فرستاد و گفت به دو عمويت چنين و چنان بگو . گفت چنان امام توضيح گفتار او را داد و مثل اينكه آنجا حضور داشته . آنگاه فرمود پسر عمو ما پس فردا از دست او راحت ميشويم او را عزل ميكنند و بمصر تبعيد خواهد شد من رمال و جادوگر نيستم ( به من خبر دادهاند از جانب خدا ) معاويه گفت به خدا قسم دو روز گذشت كه دستور عزلش رسيد و او را بمصر تبعيد نمودند و ديگرى را بجاى او فرماندار كردند . خرايج - ابو بصير گفت من در كوفه بزنى قرآن مىآموختم يك روز با او شوخى كردم وقتى خدمت حضرت باقر رسيدم مرا سرزنش كرده فرمود هر كس در خلوت مرتكب گناهى شود خدا به او توجهى نخواهد داشت به آن زن چه گفتى ؟ من از خجالت صورتم را پوشيدم و توبه نمودم حضرت باقر فرمود ديگر چنين كارى نكن « 1 » .
--> ( 1 ) در روايت ديگرى است كه امام فرمود از قول من به آن زن بگو امام باقر به تو سلام رساند و فرموده خود را به ازدواج من درآور ابا بصير گفت به او گفتم مرا قسم داد كه راست بگو حضرت باقر سلام رسانده و چنين فرموده قسم خوردم خود را به ازدواج من درآورد .