العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

168

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

بگروهى كه ساكن محلى بودند خوراك و آشاميدنى نداشتند جز شير گوسفندهايشان كه همان آب و غذاى آنها بود در اين موقع نگاهى به آسمان نموده فرمود خدايا او را لعنت كن . حاضرين محل عرضكردند منظورتان كيست فرمود قابيل كه بحرارت خورشيد و سرماى شديد عذاب مىشود . در اين موقع يك نفر وارد شد امام باقر پرسيد جعفر را ديدى ( منظور امام حضرت صادق فرزندش بود كه در پى او ميگشت ) . مرد عرب پرسيد اين جعفر كيست كه از او جستجو مىكند گفتند پسر اوست گفت سبحان الله چقدر شگفت انگيز است كار اين مرد از آسمان خبر ميدهد ولى نميداند پسرش كجاست . خرايج ص 229 ابو بصير گفت در خدمت حضرت باقر وارد مسجد شدم مردم در رفت و آمد بودند . امام به من فرمود از مردم بپرس مرا مىبينند بهر كس برخورد كردم پرسيدم حضرت باقر را نديدى . ميگفت نه با اينكه امام باقر عليه السلام همان جا ايستاده بود . تا اينكه ابو هارون مكفوف ( نابينا ) وارد شد امام فرمود از او بپرس گفتم حضرت باقر را نديدى گفت مگر نمىبينى اينجا ايستاده . گفتم از كجا دانستى ؟ گفت چگونه ندانم با اينكه آن جناب نورى درخشان است . ابو بصير گفت امام به مردى از اهل افريقا گفت راشد چطور است آن مرد پاسخ داد خوب سلام بشما رسانده امام فرمود خدا رحمتش كند . عرضكرد مگر مرد ؟ فرمود آرى . پرسيد كى ؟ پاسخ داد دو روز پس از حركت تو . گفت عجب نه مرضى داشت و نه مبتلا به دردى بود . فرمود هر كس ميميرد يا بمرضى دچار مىشود و يا علتى دارد . من عرضكردم آن مرد كه بود ؟ فرمود يكى از دوستان و علاقمندان بما سپس فرمود شما خيال ميكنيد كسى نيست متوجه شما باشد و سخن شما را بشنود