العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
79
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
شد . در فصل زمستان از دستهايش خون ميريخت و در فصل تابستان نظير دو چوب خشك بودند . شيخ مفيد و سيد بن طاوس مينگارند : لشكر كفر چند لحظهاى مكث كردند و بسوى امام حسين باز گشتند و آن حضرت را احاطه نمودند . در اين موقع بود كه عبد اللَّه بن حسن بن على عليهم السلام كه كودكى بود و زنان خيمه او را نگاه داشته بودند خارج شد و در جنب امام حسين توقف كرد زينب دختر على عليه السلام خود را به عبد اللَّه رسانيد كه او را نگاه دارد . امام عليه السلام به وى فرمود : يا زينب او را نگاه دار . ولى عبد اللَّه قبول نكرد و بشدت امتناع نمود و گفت : نه به خدا ، من از عموى خود مفارقت نخواهم كرد . ابجر بن كعب و بقولى حرملة بن كاهل شمشيرى حوالهء امام حسين كرد . عبد اللَّه به او گفت : واى بر تو ! اى پسر زن خبيثه آيا عموى مرا ميكشى ؟ وى شمشير را حوالهء عبد اللَّه كرد . عبد اللَّه دست خود را سپر آن شمشير قرار داد . دستش به نحوى قطع شد كه به پوست آويزان گرديد . ناگاه آن كودك فرياد زد : يا اماه ! امام حسين او را گرفت و به خود چسبانيد و فرمود : اى پسر برادرم ! در مقابل اين مصيبتى كه دچار تو شد صبر كن و جزاى آن را خير بدان ، زيرا خدا تو را بپدران نيكو كارت ملحق خواهد كرد . سيد بن طاوس مينويسد : حرملة بن كاهل تيرى انداخت و او را در حالى كه در كنار عمويش حسين بود ذبح كرد . پس از اين جريان شمر بن ذى الجوشن به خيمهء امام حسين حمله كرد و آن را هدف نيزه قرار داد و گفت : آتش بياوريد تا من اين خيمه را با هر كسى كه در آن است بسوزانم ! امام حسين عليه السلام بشمر فرمود : اى پسر ذى الجوشن ! تو آتش ميطلبى كه اهل و عيال مرا بسوزانى ؟ خدا تو را به آتش بسوزاند . شبث ربعى آمد و شمر بن ذى الجوشن را از اين عمل ملامت كرد و شمر بازگشت .